نیمهی اول عمرم، به نیمکت نشینی گذشت. نیمهی دوم، به زمین رفتم. به ظاهر کاپیتان بودم، اما توپ جمعکنی بیش نبودم. گل نگرفتم، اما، پاسِ گل زیاد دادم. داورِِ سوت گمشده، خودم بودم. چند باری با انگشت شست و سبابه سوت بلبلی زدم، اما تماشاچیان باور نداشتند، سوت پایان است و مدام تشویقم میکردند. بی سوت یا با سوت، پایان نیمهی دوم نزدیک است و وقت اضافی نزدیکتر. حرفم، گل، زدن و گرفتنش نیست. حرفم، برد یا باختن نیست. میخواهم بازی کنم همهی نود دقیقهی عمرم را در این فرصت طلایی.
This entry was posted
on Saturday, November 07, 2009
and is filed under
قرمز
.
You can leave a response
and follow any responses to this entry through the
.
6 comments