سالها پیش که به دنبال تو می گشتم
ولی نمی فروختم
اما
امروز خوب می دانم
زندگیه با نفس را
نه با قفس
------------------------------
پ.ن: گفتی بنویس، گفتم چشم؛ نوشتم.
سالها پیش که به دنبال تو می گشتم
ولی نمی فروختم
اما
امروز خوب می دانم
زندگیه با نفس را
نه با قفس
------------------------------
پ.ن: گفتی بنویس، گفتم چشم؛ نوشتم.
شیشهها پایین
حالا
از دیروز گذشتم
چند کیلومتر تا فردا
عصر- خارجی- کنار خیابان
همسرم که از ماموریت برگشت، یک جفت کفش قرمز برایم سوغات آوردهبود. بسته را که باز کردم ناخداگاه ترسیدم و از دستم افتاد. انگار جن دیده بودم و پا به فرار گذاشتم. از آن روز تا به حال، همسرم به دنبالم میگردد، من گم شدهام و هیچ کس هنوز پیدایم نکردهاست.
پائیز که می شه برگ برنده هم همراه همهی برگها میریزه و باد پائیزیه که دستش را میگیرد و میرقصاندش و گاه هم گوشهای افتاده تا نوستالوژیزدهای رویاش راه برود و از صدای خشخشِ خورد شدنش نوستالوژیش کامل شود و آنقدر جوگیر پائیز باشد تا نبیند پایش را روی تنها برگ برنده گذاشته و لهش کرده و این همان برگی بوده که سالها در بین برگهای کتابهای قطور دنبالش میگشته و هیچ نیافته و چه تهمتها که به خود و بخت و پیشانی خود زد و گاها لیبلهای بدبخت و بدشانس بر آنها چسباند و موهایش که سفید شد زیر کرسی نوستالوژ نشست و همهی این باورهای غلط را در بوق و کرنا کرد و هیچ به خاطر نیاورد تنها برگ برنده همان بود که یک عصر پاییزی جلوی پایش افتاد اما....اما او غرق در نوستالوژی، لهش کرد.
تو دلتو با نخ بستی و سرِ نخ را دادی دست «یکی» و اونم مثل اسب چاپار داره میتازونه و به هر جا که میخواهد دلتو میبره حالا از قبرستون گرفته تا شهر اسباببازیها. از این تاب تا اون تاب از این چرخ تا اون فلک.... اما غافله که همهی این دل بستنها و دل بردنها به نخی و گرهای بنده که اگه در پروسهی دل بردن خیلی بتازونه، نخ پاره میشه و سرِ، نخ تو این هیاهوی « یکی » ها گم میشه و حالا اون مونده یک دل گمشده که باید بگرده دنبال سرنخاش تو دنیای «پینوکیوها». میتونست روایت دوم این باشه:
دلی به روشی بسته شده که هیچ سرنخی از اون در دست نیست که بیافته دست «یکی» تا دل را ببره و خدای نکرده وسط راه پاره بشه و دیگه نه دلی باشه و نه دلبستهای. اما در این بین بشنوید از مادر عروس که میگه: دل بستن خود را به ما بسپارید؛ تضمینی به شرط چاقو.
این همه کاغذ سفید، تو دنیا ریخته که هنوز سیاه نشده، آنوقت گیردادی به حاشیهی کتاب من و هی کنار جادهی کتابم ویراژ میدی تا حواسم را پرت کنی.
پدال گاز است و عقربهای که سرعت بالای 170 را نشان میدهد و جایی که پدال فرو میرود اما فرمان هیچکاره. اینجا اتوبان است و تو کنار اتوبانی ایستادهای که توقف در آن مطلقا ممنوع است. ماشینهای سفید و سیاه و قرمر و آبی میآیند و میروند بی آنکه متوجه شوند تو کنار اتوبان زیر تابلوی خطر ریزش کوه ایستادهای. اینجا اتوبان است و حاکم اتوبان پدال گاز است و سرعت و رفتن نه ایستادن آن هم زیر تابلوی خطر ریزش کوه.
باور کن در اتوبان باید گاز داد و سبقت گرفت و رفت. نباید کنار جادهای که توقف مطلقا ممنوع است ایستاد و با لاشههای رنگبه رنگ نگاه کرد. یکی سفید است یکی سیاه یکی قرمز یکی آبی همه میتازند و دودی است که فقط در چشمهای تو میرود.
اینجا اتوبان است. قانونش اتوبانی. پشت سرت را نگاه نکن. دنده را عوض کن و فقط گاز بده... همه جا توقف مطلقا ممنوع است.
فرصت کم بود و دیدارت پشت شیشههایی که سالهاست جایگاه اثر انگشتهایی است که شیشه را به جای پوست و گوشت لمس کرده؛ کمتر. فرصت کم بود و شنیدن صدایت پشت گوشیِ رنگ و رورفتهای که سال به سال، دست به دست و گوش به گوش چرخیده و جز نفس و سکوت انتقال نمیدهد؛ بیروحتر. فرصت کم بود و نگهبان مثل همیشه نگاهبانمان بود و به جای او ما از سنگینی نگاهش شرم کردیم و همهی حرفهایی که برای این لحظه آماده کردهبودیم را بلعیدیم . فرصت کم بود تا مثل جنین به دنیا نیامده صدای قلبم را روی اسپیکر بگذارم تا باور کنی هنوز قلبم میزند اما به این دنیای کثیف نیامدهام. فرصت کم بود که بگویم در دیار چشمهایم خشکسالی شده درست مثل زاینده رود که خیلی وقت است به زمین فوتبال پسرکان فراری از مدرسه تبدیلشده و لابد همین روزهاست چشمان منم زمین بازی شود. فرصت کم بود تا از مرغهای خانهی همسایه بگویم تا بخندی و برای چند دقیقهای فراموش کنی مرغهای شغال خوردهی خانهی خود را. فرصت کم بود که تو از سلول سیاهت بگویی و من از رنگپریدهگی سلولهای قرمز. فرصت کم بود و نگاه نگهبان سنگین و شیشهها پر از اثر انگشتانی که لابد میخواستند مثل من با کلمات بازی کنند و حک کنند چقدر«دلتنگتم» که هنوز «میمش» را ننوشته نگهبان تو را برد و فرصتی نداشتی تا بخوانی «متگنتلد». شاید زندانی بعدی پشت همین شیشهها فرصت خواندن داشت و به دل گرفت و جایش لبخندی گرم به زنی که دلتنگش نیست پس داد. فرصت کم بود اما صبر من زیاد تا روزی دیگر و ملاقاتی دیگر مراقب خود باش و قول بده زندانی خوبی باشی تا شاید زندانبان دلش به رحم بیاید و فرصتی بدهد تا این نامه را بخوانی. فرصت خیلی کم بود...
آمدم تا از دریا بنویسم. نه که فکرکنی از قدمزدن تو ساحلش و غروب خورشیدشو نسیم نوازشگر و ... نه. که همهی اینها را روزایی که با یه چوب روی ساحل شکل قلب میکشیدیم، گفتم. اون روزایی که هنوز نقاشی قلب شنی تموم نشده بود یه موج میزد و قلب را با خودش میبرد، گفتم. اون روزا که قایقهای کنار ساحل را میدیدم و فقط ازشون عکس میگرفتم و بعدش هر کی میدید به به و چه چه میگفت. همهی اینها تو یک فولدر بود تا لبتاپم ویروسی شد و مجبور شدم همه را فورمت کنم. بعد از فورمت نه قدمزنی بود دم ساحل و نه غروبی و نه نسیمی و نه قلب شنی. رفتم سوار قایق شدم و نخ کشیدم تا وقتی که بنزین داشت گازوندم تا وسط دریا. جایی که نه ساحل دیده میشه نه قدم زنی و نه قلب شنی ... من و دریا و روز و شب و سکوت. گاهی موجی بالا و پایین میبره منو. خوابیدم کف قایق. قایق هر جا دوست داره میره. منم دوست دارم. چشمامو بستم تا چشمم به هیچ ابری نخوره. بارون میآد خیس میشم. آفتاب میآد خشک می شیم. نه که فکر کنی که دلمو زدم به دریا که نه...فقط همهی چیزایی که تو دلم بود را دادم به دریا. حالا دل دریا پر شده و اینو از غرشهاش میشه فهمید. میدونم همین غرشها که پُر شده از دلپُریهای ساحلنشینی که دلو به دریا زده و همهی قلبهای شنی را با خودش میبره به ساحلی دیگه و قدمزنی دیگه و دخترکی که با چوبی نازک روی شنها قلب میکشه و... و این قصه ادامه داره تا وقتی که از همهی به به و چهچه هایی که ثبتشون کردی خستهبشی و از پشت دوربین بیای بیرون و به قایقهای خالی نگاه کنی و باور کنی قایقهای خالی برای سوارشدن و رفتن به جایی که هیچ کس نباشه و تو باشی و تو باشی و تو. تا خودت باشی و خودت و خودت.
همهی رویاهای شیرین، آبیاند. اما همهی رویاهای آبی، شیرین نیستند. یک دسته از رویاهای شیرین که آبیاند دستهایاند که طرف میخواسته شیرینیشو کم کنه داده به دست آب و آبیش کرده. دسته دیگه رویاهایاند که بی رنگند و دیده نمیشوند و میافتند تو حوض نقاشی و رنگی میشوند؛ مثلا آبی. این رویاهای آبی همون دسته ای اند که هاتف خوندشون«ياد من ميافتي هيچوقت ... يا كه نه ؟»و همه اونایی که یک روز رویایآبی تو سرداشتند صدبار گوشش میدهند و اشکای آبی می ریزند. اشکای آبی هم مثل رودی جاری میشوند و سیل عظیمی روی پیرهنت میشینه از این رو همه فکرمیکنند تو دلت یه دریایی جاریه، آبی. جوجه اردکا که تولدشون مصادف با خشکی دریا بود و شناگرای ماهری هم هستند آب را میبینند و میپرند تو آب و میشن اردکای آبی. حالا کی درشون بیاره...فراش باشی؟ حکیم باشی؟ غصه نخور اردکک اشیو مشی، میری تو یاد شاعرباشی. کی می خونه؟ حکیم باشی؟ فراش باشی؟ قصاب باشی؟
اونقدر با کلمات بازی میکنم تا حقم را بگیرم... فعلا کلمات در دست من مثل یک تفنگ آب پاشیه ولی یه روز تیر خلاص را با همین تفنگ آب پاش میزنم