نفرين به زندگي

بيهودگي چه واژه زيباييست
تمام صبح در بستري غلتيدن
و زير لب آوازهاي بيهودگي خواندن
بيهوده خود را آئينه ديدن
بيهوده در باغ قدم زدن
و غنچه ها را
وحشيانه پرستيدن
و گلهاي زرد را نوازش كردن
گلهايي كه هر روز و هر ساعت براي من است
تمام روز علفهاي هرزه را كندن
و شكوفه ها را
در هوا جاري نمودن
ساقه هاي شكسته را پيوند زدن
و به گلها آب دادن
غافل از اينكه خود تشنه آبم
هيچكس به من آب نمي دهد
كنار پنجره رفتن
و براي رنگ پريده خورشيد
گريستن
تمام روز بيهوده زيستن
تمام عمر در انتظار معجزه بودن
و از درون خويش
چون آب راكد تحليل رفتن
و نيست شدن
و بيهودگي ..... بيهودگي
نفرين به زندگي
خدايا خدايا
چرا نخوانمت از نو؟
تنم از يك باد سخت مي لرزد
و اضطراب فنا گشتن
براعتماد زنده بودن من چيره مي شود
و احتمال عدم
ريشه هاي حياتم را خشك ميكند
مرگ از پشت پنجره بسته به من مي نگرد
زندگي از دم در قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد كرد
خوب مي دانم من
كه تهي خواهم شد
كه فرو خواهم ريخت

سايه به سايه كسي كه خود سايه است

او هميشه سيه پوش است. سياه را دوست دارد. اما سياهي را نه. تلخ است. اما طاقت تلخي ندارد. كمال طلب است. همه چيز را در اوج و نهايت نهايت مي خواهد. طرفدار همه چيز و هيچ چيز است. سر و وظعي امروزي دارد ولي به نظرهاي رويايي و افسانه اي . پايش كه بيافتد قادر است ازابر ها پا بر زمين گذارد. در مصاحبت ها و ملاقاتها از مواضع منطقي اش شجاعانه سخن مي گويد و دفاع مي كند. بي هيچ هراسي ديوانه وارعاشق زيبايي است. باور ندارد كمال طلبي حدي دارد يا براي او حد و پاياني ندارد. افرادي از پاكي قلب بزرگش سواستفاده ميكنند. مي فهمد. به روي خود نمي آورد. كم مي خندد، گريه نميكند، گاهي فرياد مي زند . شهد و شرنگ را با هم مي خواهد. سياه و سفيد را نيز. اما درد او را سفيد پوشان دل سياه افزون ميكنند. گويي باور كرده جهان فقط سياه و سفيد است. عاشق رمز و راز است. جهان را چنين مي خواهد. گاهي گم ميشود. به نظر ميرسد نمايشنامه نويسي است كه دوست دارد بازيگر ، منشي صحنه و كارگردان خودش باشد. آنقدر ساده و بي آلايش است كه بازيگر نمايشنامه هاي ديگران است. سرطان مرگ دارد. او در تقاطع حس ها و حساسيتها قرار گرفته است. او مي خواهد من را با من آشتي دهد. كسي كه مرا در جهت درك آدمهاي نادان همراه بود. كسي كه نه درشعار بلكه در عمل انسان دموكرات است و جز معدود انسانهايي است كه حقيقتا به انسان باور دارد
نه به مرد يا زن

بانوي انتظار

مرد رويايي
آقاي استقامت
از آن دور دست مي آيد
در دست خود دو شاخه گل سرخ دارد
با چشماني خسته
چشماني به دنبال همراه
از اين همه سختي كه بر اوست
شاهنامه ايست خواندني
بي آنكه خم كنم سررا
با گامهاي وفا
طي ميكنم نيزه هاي خونين را ‏، شلاق را
من خواهم گذشت خواهم رفت
تا به ديار يار بنشينم
او كوهي است كه بر عدالت خود مي ايستد
او خاك را به دوستي مي خواند
اومثل آب پاك
مثل آفتاب شاد
و
مثل باد آزاد است
من خواهم گذشت
تا به او برسم
تا به ديار يار
اينجا بيد هاي مجنون
از نبودش رعشه گرفته اند
همه در دستانشان مسلسل
و در چشمانشان شرارت است
اينجا وقتي كه باد مي آيد
با آن همه عظمت و بزرگي
آه ميكشد
آنگاه
يك دسته مرغ مهاجراز آسمان آواز دلگشايي خواندند
و آمدند
او از راه رسيد
در دست خود دو شاخه گل سرخ داشت
يكي از دو گل را به سوي آنها پرتاب كرد
همه به سمت آن دويدند
و من در گوشه اي تنها ايستاده بودم
گل سرخ ديگر را به من داد
دستم را گرفت
دستش را گرفتم
مردمان مسلسلها را كنار گذاشتند
و گلهاي سرخ
تزئين كننده دستشان شد
و در چشمانشان
به جاي شرارت
شراره هاي عشق مي درخشيد
همه يك صدا مي خوانند
اي دو رفته گان راه اميد
از راه رفته باز مگرديد
شما را به بلنداي آسمان و امواج آبي رنگ آن
مي سپاريم
و خود به راه رفته مي رويم
ناگهان متوجه شدم
از ابر چشمانم باران مي بارد
چشمانم را باز كردم
باز خود را در گوشه اتاقم
در كنار روياهايم
تنها ديدم
آقاي استقامت هنوز نيامده بود
و من در روياهايم
سير مي كردم
تا غروب آنجا نشستم
غروب خورشيد امروز قرمز نبود
سياه بود
خبري برايم آورد
خبر سياه بود
غروب گفته بود
كه به او بگوييد
بانوي انتظار
شب و روز آفتاب را گرفتند
شب و روز آفتاب را گرفتند

حرفي بزن

اينجا كسي بيدار نيست
اينجا گوشها نمي شنوند
و
چشمها نمي بينند
و من كه تنهايي را
با چهره شكسته خود
پيوند داده ام
فرياد مي زنم
چرا كسي مرا
با فصل گل
با فصل آفتاب
با فصل عشق
با او
آشتي نخواهد داد
من به كدامين گناه نكرده محكومم
كه هيچ كس صداي مرا نمي شنود
صدايم را باد شنيد
در گوشه اي تنها با باد درد و دل كردم
با باد
كه از گوشه شيشه شكسته قلبم در من رخنه كرده بود
آرام و مهربان
گفتم از تو
گفتم و گريستم
كه پرواز هاي من دگر در اوج نيست
من آن پرنده اي هستم ..... خسته خسته
كه پرواز را از ياد برده ام
نمي دانم
كدامين حادثه اينسان او را
به سنگ بدل كرده
كه از كنار گريه هاي من
با سكوت مي گذرد
باد به من گفت
با او حرف بزن
از او بخواه
پيغامت را به او مي رسانم
و من باز مثل هميشه شروع كردم
حرفي بزن
شايد ديوار فاصله ها كوتاه تر شود
شايد شب از ميان پنجره بگريزد
تو مهربان بودي
مثل مهرباني باران
با
كوير تشنه غمناك
چشمهايت را نشانم ده
تا پرواز را دوباره بياموزم
عشق را به خاطره ها مسپار
اينك كه در آستان تو ميگريم
حرفي بزن
شايد فردا دير دير باشد

تشكر

مي خواستم از همه دوستان عزيزم كه در اين راه منا تشويق ميكنند تشكر كنم مخصوصا برو بچه هاي پرديسان
حرفهاي يه پنجاه و چهاري تمومي نداره. تا او هست حرفهاي منم ادامه داره.حرفهايي كه سالهاست شنونده اي نداشته .وقتي دانشجو بودم خيلي حرف مي زدم حتي خيلي نوشتم ولي همه ميگفتند اين حرفها مربوط به اين سن وساله وخيلي بچه گونه است. منا هميشه به تنهايي محكوم ميكردند .توي اين تنهايي سالها حرف نزدم و فقط نوشتم و كسي نبود كه نوشته هام بخونه تا اينكه يه نفر اونا را خوند و خوشش اومد و بيچاره قيمت زيادي هم براش پرداخت كرد . اون بيچاره مجبور شد يه عمر حرفهاي منا تحمل بكنه.....بيچاره رضا
يه مدت نوشتن را رها كردم چون دوباره ياد گرفتم حرف بزنم . دوباره حرف زدم و جالب اين بود كه باز محكوم شدم . هر چند از اون دوران ده سالي ميگذشت ولي بازم بهم گفتند هنوز بچه اي يا .اين حرفها مال دوران جوونييه.ولي من كه نفهميدم پس كي من بزرگ ميشم.بازم محكوم شدم به تنهايي بازم شروع كردم به نوشتن و اديت كردن عقايد گذشتم و حتي آپ تو ديت كردن آنها. تا اينكه بچه هاي پرديسان و دوستاي اوركاتي عزيزم اونا را پيدا كردند. يه جورايي فكر ميكنم تو نوشته هام هر كسي خودش را پيدا ميكنه. چه جوري نمي دونم.من به بچه هاي پرديسان خيلي مديونم چون نيرو از دست رفته منا دوباره بهم برگردوند و من هم براي اونا و براي دلهاي پر دردشون و براي همه اون آدمهاي تنها مينويسم.مخصوصا براي اونايي كه محكومند حرف نزنند. اميدوارم كه ديگه به تنهايي نرسم. از همتون متشكرم بچه ها و دوستتون دارم و بدون شما ديگه هرگز

نيلوفر وحشي

جواني در خواب و شايد همه در خواب
تو هم مثل همه در خواب بودي
تو هم مثل همه خواب ديدي
تو هم مثل همه عاشق شدي
تو هم مثل همه نيلوفرت
همچون قاصدكي معلق در هوا آمد
قاصدكي كه از مرز همه چيز گذشت
و باد بي پروا
آن را به سرزمين خوابت آورد
ولي آيا خود مي خواست بيايد
آيا قدرت داشت يا قدرتش دادي
باد بي پروا به او قدرت داد
يا
دل بي پرواي تو
آيا تو هم همچون قاصدك
به سرزمين خواب كسي رفته بودي
كه برايت مهمان نا خوانده اي آمد
در گوشه اي كه خودت گويي مرده بودم
در خاك مرده ها
در بين مردم مرده
در بين احساس مرده
چگونه او رشد كرد
و بر گرد همه ستونها پيچيد
آيا تو به او آب دادي
نور دادي
در شهر مرده ها
كه محبت سالهاست مرده
آب و نور يافت نمي شود
زيرا كه منشا محبت پاكي ست
و آب پاك است
اين تو بودي كه از خود گذشتي
از ذخيره آب و نورت گذشتي
و به او دادي
او رشد كرد
از اشك چشمانت سيراب شد
و از نور نگاهت روح تازه يافت
همه جا را پوشاند
همه جا سياه شد
ولي تو همه را سفيد مي ديدي
چشمانت را گشودي كه سياهي ها را ببيني
ولي حتي نيلوفر پلكهاي تو را هم پوشانده بود
هستي اش در تو ريشه كرد
همه تو بود
ولي آيا تو هم همه او بودي
اگر او نيلوفري ست
كه
به سرزميت تو و امسال تو آمد
اگر او نيلوفري ست
كه با آمدنش سايه تاريكي همه جا را پوشاند
تو گل سرخي هستي
كه هميشه همه جا يي
در خواب به سراغ كسي نمي روي
در بيداري با همه هستي
و همه با تو اي گل سرخ سخن ميگويند
تو گل سرخي هستي از سرزمين بيداري ها
از سرزمين روشنايي ها
با خود روشنايي مي بري
خار هايي داري كه حتي
نيلوفر وحشي هم نمي تواند
بر او بپيچد
براي چيدن اين گل سرخ
و بردن او به سرزمين رويا ها
نياز به باغباني ست
ماهر
عاشق
كه او همه تو است
و تو همه اويي
.
.
.
تقديم به
انسان تنهايي ها
مهرباني ها

براي نامرد ها

دل من مرگ خويش را باور نمي كند
من اين يقين را باور نمي كنم
من با خيال مرگ دمي سر نمي كنم
آخر چگونه
گل سرخ من
در ديد همه خس و خاشاك ميشود
آخر چگونه
اينهمه روياي نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
پژمرده شد به جان تو
در تو چه وعده ها بود
در تو چه هجر ها بود
در من چه دستها به دعا مانده
روز و شب
اين ها چه ميشود
باور كنم كه دخترك تنها
بي وصل و نامراد
در پشت ميله هاي زندان زندگيش
چشم انتظار يار سيه پوش ميشود
كه عشق نهان ميشود به گور
بي آنكه سركشد گل عصيانش ز خاك
باور كنم دل روزي نمي تپد
نفرين
نفرين بر آنهايي كه دوست داشتن را
گناه مي دانند
اين ذره ذره گرمي خورشيد وار ما
يك روز بي گمان
سر مي كشد جايي و خورشيد مي شود
تا دوست داري يم
تا دوست دارمت
تا اشك ما به گونه هم ميچكد زمهر
هيچ مرگ و هيچ نفريني
نمي تواند
نام تو را
من را
و
آنها را
از ياد روزگار پاك كند
بسيار گل از كف من باد برده است
اما من
گلهاي ياد كس را پرپر نمي كنم
من مرگ هيچ عزيزي را باور نمي كنم
مي ريزد عاقبت
يك روز برگهاي درختشان
و باد آنها را
به قعر سياهي ها مي برد
جايي كه هيچ صدايي به گوش نمي رسد
ما منتظر باران مي مانيم
باران كه سبزمان كند
باران كه كاملمان كند
ما تكامل را
مثل حس تنهايي
در شب طولاني
دوست داريم
كوه با نخستين سنگها آغاز ميشود
و
انسان با نخستين دردها

پدر

نشانه ایثار ، استقامت و غرور
فاتح قله فخر
یادگار روزگار بزرگ
راوی قصه های شاد و شیرین
قصه جنگل و کوه
قصه دیو و پری
قصه مردانگی و معرفت
لب گشود باز به سخن
باز به نصیحت ، قصه های تکراری
زود دانستم
قصه میگوید برای بچه های خود پدر
قصه میگوید از عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن ، آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه بودن
از شبهای برفی
پیش آتش ها نشستن
آری زندگی زیباست
زندگی آتش گهی پابرجاست
رقص شعله اش در هر زمان پیداست
گر بیفروزیش
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
روزگار ننگ
روز بدنامی
غیرتها در بند
عشق در بیماری دل مردگی بیجان بود
فصلها
فصل زمستان بود
ترس بود و مرگ
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچکس دستی به سوی کس نمی آورد
طنین گامهای ما بود به سوی ایثار
به لرزه افکندیم کوه را
هزاران نیزه زرین
به چشم آسمان پاشیدیم
تا خورشید را آزاد کردیم
فصل
فصل بهار شد
ما ، این بودیم
این کردیم
و
این شدیم
وای بر شما
که خود را اسیر کرده اید
اسیر یک نگاه ، اسیر یک احساس و به قول خودتان
اسیر عشق
این عشق چیست که تو را از زندگی مایوس میکند
این عشق توهمی است که تفاهم را آلوده میکند
حیف زندگی
حیف عمر
که تمام عمر در آرزوی یک نگاه آن باشی
به واقعیت بیا
سخن از چیزی بگو که فانی نیست
سخن بگو از قلب وسیع آسمان
که هیچ قلبی وسیع تر از قلب او نیست
هر شب به سراغت می آیند
نابود نمی شوند
نابودت نمی کنند

زن تنها

امروز به ياد اويم
به ياد يك نفر
كه در سرتاسر ابديت تنها بود
به ياد يك گمنام سالها و قرنها
كه زمين را هيچگاه دشمن ندانسته است
به ياد يك شب زنده دار
كه خاطرات روز را همواره گرامي مي دارد
به ياد چشمان پر فروغش
به ياد تنهايي و شجاعت او
به ياد دوستي هاي بي پايان و بخشش هاي بي دريغ او
به ياد خودم
امروز من تنها
بدون او
با وجود همه غم ها
در ابديت تنهايي و عشق
فرياد ميزنم كه
اگر مي دانستيد
كه چه زخمي دارد
كه چه دردي دارد
خنجر از دست عزيزان خوردن
از آن خسته دل نمي پرسيديد
آه اي زن چرا تنهايي؟

محکوم به تنهایی

مثل همیشه در خودم گریه کردم
مثل همیشه هیچکس برایم گریه نکرد
مثل همیشه من بودم ومن
مثل همیشه من متهم بودم
متهم به زندگی
مثل همیشه صبر و تحمل
چقدر خسته کننده
چقدر زشت
یک عمر تحمل
تحمل اطرافیان
یک عمر سکوت
سکوت به خاطرعزیزان
یک عمر خندیدن
خندیدن به خاطر شادی دیگران
یک عمر در دل گریستن
به خاطر یک فرمان
نه راه نجات
نه راه گریز
سوسویی از نور دیدم
خوشحال که شاید راهم را یافتم
ولی او هم گول لبخند مرا خورد
و
پشت کرد
نورش را در جهتی دیگر تاباند
بر چهره کسی که می گرید
چشمانش فقط واقعیت را از اشک می شناسد
پس من واقعیت او نیستم
زیرا که من در دل میگریم
و کس نمی بیند
چرا چرا
نگاههای من
التماسهای من
خنده های من دیگر رنگی ندارد
نه برای مادر
نه برای او
پرسش بیهوده ای بر روی لبهایم نشسته
گفتم
ناآشنا با من نگاهت آشناست
پس توکیستی؟
گفت
من بیگانه ای نا آشنا با خویشتنم
و من گفتم
شاید تو با همه آشنایی وبا من و خود نا آشنا
رفت و در را بست
حلقه ها بر در زدم در وا نشد
حلقه بر در کوفتم بار دگر
بانگ پایی آمد
گفتم این صدا به گوشم آشناست
سالهست منتظر شنیدن بودم
درها همچون چشمانش با ناز باز شدند
گفتم توآشنای منی
اندکی در چهره من خیره ماند و گفت : نه
خود را در آغوش مادر انداختم و پرسیدم: گریه چیست؟
اشک چیست؟
چگونه خود را درمانده و افسون نشان دهم
مادر خنده ای با تمسخرکرد و مرا رها کرد
مثل همه
فریاد کشیدم : گریه چیست ؟ درماندگی چیست؟
مادرگفت: دخترک دیوانه بخند
بخند که این خود گریه ایست
ولی مادر او خنده مرا از شادی می بیند
شادی اش را با من قسمت نمی کند
پاسخ تلخی لبانش را از یکدیگر گشود و گفت
برای همیشه تنها بمان
همدم تنهایی و رفیق او باش
باز مثل همیشه مادر مرا محکوم کرد
محکوم به تنهایی
باز مثل همیشه لالایی اش را برایم خواند
آنچه میخواند آواز دلش بود
که سالها می خواند
و من چون که عزیزم بود
محکوم به شنیدن بودم
به خود می گفتم که اوپاسخ همه را می دهد
چون او به من سکوت را یاد داد
ولی غافل از اینکه
اویی وجود ندارد
آن لحظه با تمام وجود گریستم

اولين سخن

شيب تا شيب
سفيد سفيد
محكم ولي نه استوار
منجمد
ولي همراه با قلبي با طپش
چقدر تلاش
بيچاره قلبم كه مي خواست
خون را به جريان بياندازد
ولي خون به نوك قله نمي رسيد
تلمبه پشت تلمبه
ثانيه ها ، دقيقه ها ، ساعت ها
شايد تنها دليل نجات از مرگ حتمي
وجود طبيب نورس بود
نمي دانم
در هر حال هر چه بود شروع شد
خوني قرمز به جريان افتاد
به قرمزي غنچه گل سرخ
از اين گوشه به آن گوشه
از اين نكته به آن نكته
از اين سخن به آن سخن
از اين پند به آن تجربه
زيبايي آن صعود و نزول آنقدر بود كه وقت از دست رفت
مي گويند وقت طلاست
و من ميگويم
كلامش طلا بود
كه وقت را هم به زانو در آورد
سوار بر مركب خون سرخ
و سيري در گذشته ها
تجربه ها
بدون ورود به آينده
عبور از ميان گل سرخ
عبور از قلبها
كينه ها
دورويي ها
و
سكوتها
و مثل هميشه
سكوت سرشار از ناگفته هاست
از سلامي شروع
و به حرفهاي يك پنجاه و چهاري
خاتمه يافت
از نگاهي
در يك شب مولود
شروع شد
و پس از آن
جرقه اي در من بود
جرقه اي در ميان شعله هاي آتش
آتشي كه هميشه روشن است
مي سوزد ولي نمي سوزاند
اين شعله ها هيچگاه نتوانست اين كوه يخي را
آب كند
پس چه شد
كه با يك جرقه
آب شد و فرو ريخت
نقابها افتاد
سردي و گرمي رفت
هيجان
شور
شوق
علاقه
چرا؟
شايد به خاطر هدف مشترك بود
هدف بازي گوش
كه مدتي خود را در من مخفي كرده بود
چه كرد كه ناگهان پيدا شد
نمي دانم
نمي داند
امشب هم در كنج همان اتاق تاريك هستم
ولي همه جا روشن است
هر شب جلوي چشمم گل رز خشك شده اي بود
ولي امشب
گل من
زنده و تازه است
شايد به خاطر اين است
كه از لاي پنجره اتاقم
نسيم زاينده رود
پيغامي مي آورد
كه چقدر زيباست
شبهاي زاينده رود
و در آخر به ياد جمله اي از كيميا افتادم
وداعي در ميان نيست كه اين آغاز سلام است

... تقدیم به

پیشکش به جانهای زلالی که خورشید وجودشان روشنی بخش سالهای ابری است
به آنان که خطا می بینند و جفا نمی کنند و جور می بینند و عطا قطع نمی نمایند
تقدیم به کسانی که به خوشبختی ایمان دارند اما راه یابی به آن را نمی شناسند
آتش را دیده ام و باران را
روزهای آفتابی را دیده ام
که به نظرم هیچگاه تمام نمی شوند
دوره های تنهایی را دیده ام
بدون اینکه بتوانم دوستی پیدا کنم
ولی همیشه فکر می کردم
یکبار دیگر او را خواهم دید
تقدیم به او

معرفي يك پنجاه و چهاري

پا به هستي گذاشتيم كه بخنديم يا بگرييم؟اين مرگ است كه بر ما سايه افكنده يا حياتي است د.وباره؟
اگر درختي در كنج بيشه اي مفلوك بوده ام ‏ضرب تيشه هم از روزگار و هم از معاصرانم بسيار خورده ام اما آموخته هايم را به صورت داده هايي در آورده ام و دروني كرده ام تا به كمك آنها ميوه هايي هر چند كال پيشكش دوستانم كنم
بيشتر بر معرفت حاصل از اين داده ها تكيه كرده ام و كمتر به نفس داده ها بارها به خانه تكاني ذهني دست زده ام و كوشيده ام آنچه بي ربط است از مغزم بيرون بريزم. نميگويم هرگز كوزه كسي را نشكسته ام ولي در كوزه ذهن هر كس كه خواسته است در حد توانم آب ريخته ام .با اين حال با صد هزار تن تنها بوده ام و بي صد هزار تن هم تنهايم. تنها مونس و همدمم قلم و كاغذ بوده اند كه گه گاهي بر روي هم مي لغزند و جملاتي ضد و نقيض را مي نگارند
امروز كه اين جملات را مي نويسم دلم از غم لبريز است ولي فردا خورشيد را سلام خواهم گفت رستن دانه از زمين و شكفتن گل را خواهم نگريست و اگر قلب به عشق نتپد چشم كور است
اين مجموعه اثر انگشتي است بر نوار زندگي انسانهاي گوناگون.
باشد كه نقطه عطفي باشد در زندگي همه
تا پايان اين مجموعه با من باشيد..... مرسي