زیارتگاه غریب

از سر تا پایم گره

که هیچ‌کدام هم باز نمی‌شوند

هرکس هم می‌آید

به نیتی

گره‌ای می‌زند و می‌رود

گره روی گره

این‌جا زیارتگاه نیست

قبرستان گره‌های باز نشده است

کاش

به‌ جای این همه گره

شمعی

شمعی

شمعی

به خاطر تو دوباره می‌نویسم،‌ زبان تو ... چشم من

زبان تو برق زد

نادیده ها را دیدم

چشم من بارید

ثبت شود

ادعایی ندارم

در بازی با کلمات

من باختم

اما

بازنده تر از من، تو

تو که داوری کردی

کاش

یک تماشاچی بودی

زنبیل

ته صف بودن

سرنوشت من است

که هیچ زنبیلی هم

نتوانست

تغییرش دهد

اووووووه ... بابااااااااااااا منکه مردمممممممممم. شیطونه میگه یه حال اساسی به این پست بدما شاکله اش رو کلا عوض کنم. هاهاها

هیچ پاکنی نمی تواند

سیاهی های مرا پاک کند

چون عموما نوشته های من اخر صف است

و نوبت پاک کردنش نمی شود

یا اگر هم که شود پاک کن تمام می شود

هه هه هه هه

حوادث

یک طرف شیشه‌ها تمیز شده بود، فقط یک ورق روزنامه برای پاک کردن پشت شیشه‌ها باقی‌مانده بود. با پشت دستم عرق پیشانی‌ام را گرفتم و خودم را به یک چایی و سیگار دعوت کردم. تنها ورق روزنامه‌ی باقی‌مانده را پهن کردم و چایی به دست نشستم رویش. سیگارمو روشن کردم و نگاهی به ستون‌هایی که روشون ننشسته بودم انداختم. ستون سمت چپ تیترش این بود:«کاش می‌مردی،‌ تحملت سخته». زیر این ستون یک باکس قرمز بود که با فونت سیاه تیترش نوشته شده بود:«من عاشقت نیستم». عکسی زیر لیوان چایی بود با تیتر«دوستت ندارم». دور تا دور جایی که نشسته بودم پر بود از این نوع اخبار. سیگارمو روی تاریخ روزنامه که مال همین چند روز پیش بود، خاموش کردم و بلند شدم. روزنامه را برداشتم و مچاله کردم و به پاک کردن شیشه‌ها ادامه دادم.

لبخند ژکوند

قلمت را که زدی تو رنگ سیاه، فکر کردم می‌خواهی موهای سفیدت را سیاه کنی اما دیدم شروع کردی روی بوم نقاشی من کلاغ های سیاه بکشی؛ یکی... دوتا.... هفت‌تا کلاغ. با خودم گفتم:«کلاغ پر»... و گذاشتم بکشی.

منم برای کلاغ‌هات، گوشه‌ی بوم، یک سیم برق کشیدم که تا غروب بشینند و فقط قارقار کنند. اما نه روی سیم نشستند و نه رفتند. همین‌جور بالای سر بوم، یا بهتره بگویم بالای سرِ زنِ نشسته روی بوم می‌چرخیدند و قارقار می‌کردند انگاری زن مرده بود و کلاغ‌ها داشتند عزاداری می‌کردند.

به زن نگاه کردم، پیر بود اما نمرده بود. آخه خیلی وقت پیش، من یک زن شکسته کشیده‌بودم نه یک جسد. قلمم را برداشتم و با چند تا خط انحنادار یک لبخند کشیدم روی لبای زن؛ نه که فکر کنی ژکوندیا، نه. از گوشه‌ی چشم‌اشم‌ آب مرواریدشو پاک کردم و یک نقطه‌ی سفید اکلیلی توی چشمش گذاشتم تا برق زنده بودنش را کلاغ‌ها ببینند و دست از عزاداری بردارند. رنگ و لعابی به سر و صورت زن دادم؛ موهاشو رنگ پرکلاغ‌ها کردم... چند سالی جوان شد. شیفته‌ش شدم. رفتم برای خودم چایی بریزم که بشینم و با زن ‌جوان گپ بزنم که دیدم یک‌دفعه کلاغ‌ها به چشم زن حمله کردند... چشم زن را که کور کردند هیچ بوم را هم سوراخ کردند.

منم دستم را زدم تو سطل رنگ سفید و همه‌ی کلاغ‌ها را حتی سیم برق را محو کردم. کلاغ‌ها پاک شدند. اما چند تا ابرخاکستری روی بوم باقی‌ماند. رنگ سیاه همینه حتی اگر با سفید هم که ترکیب بشه آخر یک هاله‌ی خاکستری باقی می‌ماند.

چشم زنِ جوان را بستم . حالا زنِ جوانِ نقاشی من، همه را با یک چشم می‌بیند و لبخند می‌زند. نه که فکر کنی من داوینچی‌ام و زن روی بوم مونالیزا نه اما لبخندش کمی از لبخند ژکوند ندارد.

«صرتان» با «صاد» و «ت»

همه‌ی اونایی که «صرتان» را با «سین» و «طا» می‌نویسند، همونایی‌اند که هنوز نفهمیدند این درد، درمون نداره.

همونایی که هر روز از این بقالی به اون بقالی دنبال آسپرین‌اند تا دردشونو، ساکت کنند. از سبزی‌فروش سر کوچه گرفته تا مهری خانم، عمه‌ بزرگه‌ی بابای زینت خانم، همه، براشون نسخه می‌پیچند و بعد از این پارچه‌فروشی به اون خیاط‌خونه دنبال داروی ِ نسخه‌شون‌اند تا نهایت چند تا قرص‌ ملین گیرشون می‌آد و فکر می‌کنند درمون شدند.

اما فرداش یا یک فردایی همین نزدیکیا، باز این درد لعنتی، که به جرقه‌ای بندِ، آتیش می‌گیره. اینا که تعدادشونم کم نیست همونایی هستند که «سرطان» را با «سین» و «طا» می‌نویسند و هنوز نفهمیدند «صرتان» را باید گذاشت توی یک «سندوقچه‌»‌ای که با «س» می‌نویسند نه با «صاد» و کلیدش را قایم کنی پشت کتابایِ خونده شده‌ی کتابخونه‌ی دلت.

کتابایِ خوانده شده، از این جهت که کمتر یا شاید هیچ‌وقت سراغشون نمی‌ری تا برداریشون و چشمت به کلید بیافته و بری سراغ «سندوقچه» و درشو بازکنی و چشمت به «صرتان» بیافته و کَک توی پاچه‌ت بیافته نکنه «صرتان» را با «سین» و «طا» می‌نویسند و دوباره درد این «سین» و «صاد» و «ت» و «طا» بیافته به جونت.

می‌دونی، اگر اون روز پشت اون درِ به ظاهر بسته، اما باز، فال گوش نیاستاده بودم، شاید هیچ وقت نمی‌فهمیدم درد من، «صرتانِ» و درمون نداره و منم امروز «صرتان» را با «سین» و«طا» می‌نوشتم و مثل خیلی از این «سرطانی»ها روی باند پرواز پشت به دوربین نشسته بودم تا نوبتم بشه.

شور می‌زند ؛ دلم

« شور » می‌زد

گفتم، دستگاه را عوض کن

« ماهور » زد

.

اما همچنان دل من « شور » می‌زند

من از جنس چسب

چسبناک مثل چسب؛ گاهی این جنسی‌ام. نه مثل کاغذ، نه پَر و نه پارچه‌ی کتانی. به دل نمی‌چسبم اما دل، می‌چسبانم. حالا این «دل» به «دلی» باشد یا دلی که «د»الش از«ل»امش جدا شده‌ باشد. می‌روم بینشان بست می‌نشینم تا از رو بروند و به هم نزدیک شوند، هر چند دیگر «د»ال به خوبی روز اول به «ل»ام نمی‌چسبد، اما می‌چسبد. هرچه نزدیک‌تر شوند من له‌تر می‌شوم؛ راضی‌ام. چسب بودن این است. یک روز له می‌شوم بین دو جدا افتاده از هم، یک روز کلاه می‌شوم به سر زخم. زخم که التیام یابد کلاه از سر برمی‌دارند. تا زخمی دیگر و کلاهی دیگر.

دختری که می‌خواست دلش را به پسری دهد، ترس از شکستنش داشت. دلش را لای پلاستیک حباب‌دار گذاشت، من هم قول دادم که پلاستیک حباب‌دار را تنها نگذارم تا مبادا دل دختر بشکند. روز‌ها گذشت، دل دختر نشکست اما دل حباب‌ها زیاد شکست و من نمی‌دانستم به دلِ نشکسته‌ی دختر بچسبم یا به دلِ شکسته‌ی حباب.

---------------------------------

+ مطلب مرتبط از خودم «من از جنس کاغذ»

+ مطلب مرتبط از خودم «من از جنس پَر»

+ مطلب مرتبط از خودم «من از جنس کتانی»

من از جنس پارچه‌ی کتانی

گاهی هم نه کاغذی‌ام نه از جنس پَر. از جنس پارچه‌ی کتانی‌ام. خوب نگاهم کنی تاروپودم را می‌بینی. حتی می‌شود تاری را گرفت و کشید. آن موقع است که جِر می‌خورم. خیاط به جانم می‌افتد تا دوباره وصله‌ام کند. وصله می‌کند اما یک وصله‌ی ناهمرنگ، مثل سرنوشت. فکرمی‌کنم سرنوشت همه‌مان پارچه‌ای ‌است. خیاط رنگ و جنس و مدل را انتخاب می‌کندو برش می‌زند، کوک و بی‌آنکه پِرو کند می‌دوزدش. می‌پوشیم و به تنمان زار می‌زند. شاید کمی بشود تنگ و گشادش کرد ولی رنگ و جنس و مدلش همین است. چون سرنوشت هم از جنس پارچه است.

کتانی که باشم زود رنگ‌و رویم می‌رود. مثل جین نیستم که هرچه رنگ و رو رفته‌تر خواهانم بیشتر باشد؛ نه. کهنه می‌شوم. نخ نما. از این به بعد فصل جدیدی از زندگی‌ام آغاز می‌شود. پاک‌کردن شیشه‌‌ها. بین خودمان باشد، همیشه دوست دارم زودتر کهنه شوم آخر دوست دارم پاک‌کردن شیشه‌‌ها را. فرقی نمی‌کند ماشین یا خانه. شیشه‌ است دیگر مهم این است بعدش بهتر می‌توانی چند قدم جلوترت را ببینی. یا آن‌موقع که نوستالوژی فنجان و چایی و برف و صندلی لهستانی، پشت پنجره، برایت گُل می‌کند،‌ بهتر می‌توانی با دانه‌های برف معاشقه کنی.

کتانیِ شیشه پاک‌کن، عمرش کوتاه است و زود سیاه می‌شود. حتی اگر کسی هم پیدا شود که حوصله‌ی شستنش را هم داشته باشد، باز سیاه است. سیاهیش از جنسی هم نیست که بشود برای عزاداری استفاده کرد. دلش سیاه است نه رویش. دل سیاه را هم که می‌دانی با سفیدکننده هم به جانش بیافتی سفید نمی‌شود فقط شاید کمی زرد شود و پوسیده‌تر. آن‌قدر می‌پوسد که نخ‌هایش مثل پَری در هوا می‌چرخند تا به درختی یا بوته‌ای در بیابانی گیر کنند. شاید روزی گروهی مستندساز از این بیابان رد شوند و فیلمی و مستندی و من بشوم سیاهی لشکر آن مستند. خدا را چه دیدی.

---------------------------------

+ مطلب مرتبط از خودم «من از جنس کاغذ»

+ مطلب مرتبط از خودم «من از جنس پَر»

من از جنس پَر

گاهی هم از جنس کاغذ نیستم و از جنس پَرم. پَر که باشم به فوتی بندم؛ پَر می‌کشم در آسمان. تا پسرکی بازیگوش بگیردم، نوازشم کند. گاهی هم با آبرنگ به جانم ‌افتد و رنگم ‌کند و بگذاردم لای کتاب تاریخش. تنها نیستم، چند صفحه قبل‌ترم پروانه‌ای خوابیده. چند صفحه بعدترم گل‌های بنفشه. پسرک هر بار سر کلاس تاریخ که از دست آقا محمد خان قاجار کلافه ‌شود، صفحه‌ی منو باز می‌کند و نگاهم می‌کند، لبخند می‌زند و نوازشی.

هفته‌ای دو ساعت، آن هم زنگ تاریخ، تازه اگر آقا محمدخان قاجار دستش را در سوراخ دماغش کرده باشد، به لبخندی دعوتم می‌کند. همه‌ی این‌ها تا وقتی است که دلش جایی گیر نکرده‌باشد. دلش که گیر کند، به لبخندی می‌فروشدم. از کلاس تاریخ که برمی‌گردد، در یک پارک کوچک، روی یک نیمکت چوبی، آن لحظه که دست دخترک در دستش است، کتاب تاریخش را باز می‌کند و در حالی که می‌گوید، «عزیزم با عشق» من به دخترک تقدیم می‌شوم.

دخترک هم منو در دست می‌گیرد و در حالی که چشمانش را شهلایی کرده، پسرک را نگاه می‌کند و می‌گوید «وای خدای من، اینو برای من رنگ کردی؟ از کجا می‌دونستی من عاشق این رنگم؟» پسرک هم در حالی که به دختر نزدیک‌تر می‌شود می‌گوید «آره عزیزم برای تو». دختر چشمانش را می‌بندد، می‌بوسدم و می‌گذاردم لای کتاب جغرافی‌اش. آن جا که دریا به اقیانوس می‌ریزد.

اقامت من این‌جا خیلی طول نکشید. فردای آن روز، از قضا در همان پارک، اما چند نیمکت آن طرف تر، من به پسرکی دیگر تقدیم شدم. این پسرک که البته بهتر است بگویم پسر، نه کتاب تاریخ داشت، نه جغرافی و نه هیچ کتابی دیگر. منو در دستش گرفته بود حتی نگاهمم نمی‌کرد. دخترک که رفت او تنها روی نیمکت نشسته بود. سیگاری گوشه‌ی لبش گذاشت. با کبریتی روشنش کرد. کبریت را هنوز خاموش نکرده بود که چشمش به من افتاد از چشمهایش می شد فهمید که من نقش یک مزاحم را بیشتر ندارم ... که بوی پَر سوخته به آسمان رفت. من سوختم و دود شدم و به هوا رفتم.

----------------------------------

+ مطلب مرتبط از خودم «من از جنس کاغذ»

من نبودم دستم بود، تقصیر اسمم بود - من از جنس کاغذ

گاهی که از جنس کاغذ نازک و سفید می‌شوم، باد منو با خود می‌برد. از ترس باد همیشه یک سنگ بزرگ روی خودم می‌گذارم که درعوض مچاله می‌شوم. مچاله که بشوم با تیک‌پای یک عابرپیاده قِل می‌خورم و می‌افتم در جوی آب. آب هم که بی‌رحم‌تر از باد است از من، کاغذ له شده می‌سازد. خیلی شانس بیاورم به شاخه‌ی شکسته‌ای، جلبکی، چیزی... گیر کنم و کارگر شهرداری هم دلش برایم بسوزد و با جارویش از آب در بیاوردم. گوشه‌ی خیابان رهایم کند تا شب که ماشین شهرداری جمعم کند.

گوشه‌ی خیابان جای بدی نیست.همنشین پوسته‌ی هندوانه و پفک و قوطی نوشابه می‌شوم. تا شب گپ می‌زنیم. در این مدت آفتاب خشکم کرده. حالا نه از جنس کاغذ نازک و سفیدم نه از جنس حلوای کاغذ. رنگم تیره شده، چروک شدم. باید بازیافت شوم. آن‌قدر زشت و بی ریختم که عابر پیاده‌ای بی آنکه نگاهم کند ته سیگارش را پرت می‌کند به طرفم. می‌سوزم و خاکستری سیاه باقی می‌ماند.

شب می‌شود. هنوز ماشین شهرداری نیامده که باد می‌آید. چشمش نمی‌بیند. دستم را می‌گیرد که با خود ببردم که... می‌سوزد. آخر باد ندید که آتش زیر خاکسترم.

--------------------------------

+ مطلب مرتبط از خودم « من از جنس پر»

خروس بی محل؛ زمستان

می‌خواهم از دست زمستان به خدا شکایت کنم، شاید هم پرونده‌سازی، تا ممنوع‌الخروجش کنند تا سروکله‌اش پیدا نشود... آخر زمستان هر سال همین موقع می‌آید.

تنها برای خودم

بلیتش نیم‌بها شده

از بالکن تا لژ

همه را می‌خرم

.

پرده‌ کنار می‌رود

می‌خوانم

می‌رقصم

تعظیم می‌کنم

گل می‌گیرم

امضا می‌دهم

پرده بسته می‌شود

.

می‌ایستم

کف می‌زنم

سوت می‌زنم

تنها برای خودم

جدال میان عقل و دل

Seven Light

در آن روزهایی که من در سفر بودم، آقای همسر، برای بار سوم وبلاگی به زبان انگلیسی راه‌اندازی کرده با هدف نوشتن قصه و داستان‌های کوتاه‌ که البته من هنوز نفهمیدم رابطه‌ی «نبودن من» با این «وبلاگ» چه‌ می‌تواند باشد ;) شما اگر فهمیدید به من هم بگویید. امیدوارم که این وبلاگ به سرنوشت دو وبلاگ قبلی گرفتار نشود. این شما و وبلاگ 7Light.

راستی قصه‌ی The Puppeteer را حتما بخوانید من که خیلی دوست داشتم.

زیر باران، چتر باید

«کلمه» مثل باران است. نم‌نم‌اش، دل‌نشین است و گاها آب روی آتش. زیاد که ببارد سیل می‌شود. نه که سیل همیشه غرق کند، نه. گاه ناخواسته سوارت می‌کند و می‌برد تو را به اعماق خاطرات. حالا اگر خاطره از نوع خوبش باشد، با خود زمزمه می‌کنی«چترها را باید بست، زیر باران باید رفت» اما خاطره که بد باشد، با خود می‌گویی: زیر باران، چتر باید.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: هرچه فکر می‌کنم حق با توست... نه که دل‌گیر باشم که نیستم اما درس بزرگی بود به من. نوشتم تا یادم باشد.

بی‌دلیل و بی‌بهانه بخندیم

شب است و سرد. به هر فروشگاه که سر می‌زنم «دلیلش» تمام شده و هیچ «دلیلی» با هیچ طعمی ندارند. خواستم حتی با قیمت بالاتر هم بخرم اما انگار دنیا «بی‌دلیلِ» بی‌دلیل شده. چاره‌ای نیست، حالا که «دلیل» نیست، باید «بهانه» گرفت. هرچند «بهانه» دوست ندارم حتی «بهانه» با طعم شکلاتیش را...

گاهی پیش می‌آید «دلیلی» ندارم، «بهانه‌ای» هم ندارم، اما ته مانده‌ای از خنده‌ی شب قبل مانده. آن موقع است که باید «بی‌دلیل» و «بی‌بهانه» خندید. خنده که بیاید «بهانه» هم سرکله‌اش پیدا می‌شود و با هم، تا صبح می‌خندیم. بعد که صبح، سرِکار می‌روم چشمم به هر فروشگاه که می‌افتد پشت شیشه‌اش نوشته «دلیل» رسید. با خودم می‌گویم، کاش تا عصر که از سرکار بر‌گردم «دلیل‌»هایشان را تمام نکرده‌باشند.

خانوم یه فال بخر

یلدا اومده

اما پسرک هنوز نیومده

پسرک؟

پسرک یعنی

دستای خشک‌شده در سرما

صورت پیچیده لای شال و کلاه

با یک بلوز شلوار فقیر

همون که می‌گه:

«خانوم یه فال بخر»

.

نکنه پسرک سرما خورده باشه؟

همیشه دست‌هاتان در هم قفل

از قدیم ندیم‌ها

کلید، شاه بوده

قفل، سرباز

و

حکم، شاه‌ِ دل

اما همیشه، برنده شاه‌کلید نیست

گاهی ورق بر می‌گردد

حکم، سرباز دل می‌شود؛ نه شاه دل

و

شاهِ میدان؛ قفل نه کلید

هیچ کلیدی

فاتح قفل نخواهدبود

محکم بگیرش

حلالیت از زاینده رود

حتی اگر پشت به تو

رو به مدیترانه باشم

هنوز دختر توام، زاینده رود

حلالم کن

حتی اگر از من روبرگردانی

برمی‌گردم و تو را پیدا می‌کنم

.

فقط قول بده

مثل مدیترانه

با من مهربان باشی

به غروب چشم‌هایم نگاه کنی

و بی‌آنکه حرفی بزنم

همه چیز را بخوانی

عروج

بازگشته‌ام از سفر

سفر از من باز نمی‌گردد*

-----------------------------------------------------------------------------------------------

Beirut-Lebanon

* شمس لنگرودی

زنگ تفریح

بگیر این چرتکه را از من. بس که بالا و پائین‌ کردم‌ش و هیچ، حسابی با هیچ کتابی جور در نیامد. همه‌ی زنگ‌ها زنگ ریاضی نیست.

بگیر این کاغذ و مداد را از من. بس که سیاه کردم و غر شنیدم از سطل گوشه‌ی کلاس و هیچ،‌ شعری‌ پایان نداشت. همه‌ی زنگ‌ها زنگ انشا نیست.

بگیر این لوله‌ی آزمایش را از من. بس که از خودم نمونه برداشتم و تجزیه کردم و هیچ، اکسیژن آزاد نشد. همه‌ي زنگ‌ها زنگ شیمی نیست.

بگیر این توپ را از من. بس که در زمین یار انداختم و هیچ، مدال طلایی گردن آویز نشد. همه‌ی زنگ‌ها زنگ ورزش نیست.

من سرگردان

بگیر این مداد رنگی‌ را از من. بس که درخت سیب کشیدم و هیچ، شکوفه‌ای سیب سرخ نداد. همه‌ی زنگ‌ها زنگ نقاشی نیست.

بگیر این اسب را از من. بس که در گذشته تاختم و هیچ، نیافتم جز خودم را خسته‌تر بر اسب سیاه. همه‌ی زنگ‌ها زنگ تاریخ نیست.

الاکلنگ بازی با خدا

تو بالا

من پائین

.

تو پائین

من سرگردان

اینه

الاکلنگ بازی با خدا

سارا این‌جین‌کوک

زیبا، ساده و بدون فیلتر. آبی آسمونی با خنده‌هایی قرمز که جذاب‌ترش کرده بود. محکم، آن‌قدر که در آن فرصت کم اجازه نمی‌داد هیچ غمی به‌ش زور بگوید. خیلی وقت بود کسی را با این خصوصیت ندیده بودم. بی‌پرده، اما محتاط . بوی زرنگی و دروغ نمی‌داد. عطرش، عطر خوش یک رفیق. شاید از آن جهت که دختر کوهستان بود. شلوغ و پرهیجان. از اول تا آخر شلوغ‌بازی‌هایش صداقت بود.... می‌دانم که تو هم خوب می‌شناسی‌اش. دوست قدیمی همه‌ی ما که خیلی وقت است نوشتن را بوسیده و گذاشته کنار... سارا این‌جین‌کوک را می‌گویم. خودش بود و خودش و خودش.... چیزی که این روزها کم پیش می‌آید که کسی خودش باشد و خودش و خودش.

خدا با ما هم بازی

به بازی گرفته خدا ما را

چشم می‌گذاریم

قایم می‌شود

هنوز پیدایش نکرده

می‌گوید سُک سُک

ما چشم می‌گذاریم

هنوز قایم نشده

پیدایمان کرده

می‌گوید سُک سُک

بی‌تفاوت

خورشید

بی‌خیال زمین شد

گُل‌ همیشه بهار

همیشه پاییز، شد

آیکون‌ها از جلو نظام

هنوز خودمو پیدا نکرده بودم اما رسیده‌بودم آخر دنیا. آخر دنیا، کنار تابلوی «خطر دره»، یک سطل پلاستیکی بزرگی بود. نزدیک‌تر شدم تا ببینم چی توشه.... وااای خدای من یک سطل گنده پُر از آیکون‌های مختلف. آیکون‌هایی که یک روز هر کدومشون جایگاهی داشتند. خنده روی لب‌‌ها بود، ناراحتی توی دل، گریه پشت چشم‌ها و عشق توی قلب‌ها.... اما امروز، انگار تاریخ مصرفشون تموم شده‌بود و همه ریخته‌شده‌بودند توی این سطل پلاستیکی. به هر کدومشون که نگاه می‌کردم، خودم را می‌دیدم. چقدر همه شبیه به شراره، یکی می‌خنده، یکی گریه می‌کنه،‌ یکی لپاش سرخ می‌شه یکی اخم می‌کنه یکی بی تفاوت، یکی منتظر، یکی عاشق، یکی فارغ، یکی آغوشش بازه، یکی سکوت، ... یکی یکی برمی‌دارمشون و می‌گذارمشون توی جیب‌هام. جیب‌هایی که خالی از من بودند حالا پُرشدند از منی که هنوز نمی‌دونم کدوم منم.

رویای آبی

.

اپیزود یک

.

ماه

شناگر ماهری است

از بس که

افتاد در آب و

غرق نشد

.

اپیزود دو

.

ماه

در آب افتاد

آب

غرق در ماه شد

.

اپیزود سه

.

آب

در کوزه زندانی

ماه

غرق در رویای آبی

.

نوبت عاشقی

امروز عصر درختان استریپتیز می‌کردند، یکی یکی لباس‌های زرد و نارنجی را می‌کندند و زمین می‌ریختند. کلاغ‌های بی‌حیا از خودبی‌خود شده‌بودند؛ غارغارکنان دور درخت می‌چرخیدند. خورشیدخانوم از خجالت سرخ شده بود و پشت ابرها قایم شده‌بود. ابرها رگ غیرتشان برق زد و آسمانِ از همه‌جا بی‌خبر درختان را سنگسار ‌کرد. درختان سرشکسته شدند. عصبانی شدم. رو به آسمان کردم که بگویم.... که دیدم ابری، خورشید را عاشقانه در آغوش گرفته است و... ناگهان ابر چشمش به من که داشتم می‌دیدمشان افتاد . ریموت کنترل را برداشت و کانال را تغییر داد؛ آسمان سیاه شد و شروع کرد به باریدن.

چهار...سه...دو...یک

بیست و نه سال، بنا بودم. آجرهای پرت‌شده را در هوا می‌گرفتم و روی هم می‌چیدم و دیوار می‌ساختم. چهار سال پیش تصمیم گرفتم همه را خراب کنم. آجرها را از دل دیوار در می‌آوردم، آن‌ها که سالم بودند را به سمت تو پرت می‌کردم.... گاه بد نشانه می‌گرفتم؛ زمین می‌افتاد و می‌شکست. گاه می‌گرفتی و دیوارت را می‌ساختی .... شرمنده‌ام که گاهی هم سرت را ‌شکاندم باور کن قصدم دلت بود که به سرت اصابت می‌کرد... شوخی کردم.... مشکل از دوبینی چشم‌هایم بود. همه‌ي این‌ها را گفتم که بگویم وبلاگم چهارسالش تمام شد.

از دست این باران

باران که می‌آید، همه شاعر می‌شوند. از مردان آبی پوش گرفته تا نارنجی پوش. مرد آبی‌پوش کنار شومینه‌ی گرمش، از پشت پنجره‌ی نیمه‌بازش، به باران نگاه می‌کند، سیگاری آتش می‌زند و با قلمش کلمات را‌ از ذهنش جارو می‌کند و می‌ریزد روی زمینی، کاغذیِ و سفید. زمین می‌شود پُر از برگ‌های زرد و نارنجی و صدای خش‌خش و نم نم باران و دو عاشق و یک چتر و یک بوسه.

مرد نارنجی‌پوش، جارویش را برمی‌دارد و خش‌خش‌ کنان از لای برگ‌های زرد و نارنجی، بوسه‌ها و کلمه‌‌هایش را جمع می‌کند و می‌ریزد در سطل زباله.

هر دو شاعر، هر دو عاشق، یکی عشقش کلمه ، دیگری زباله.

بانوی زمستان، بانوی نرگس و گل

اسلوموشن قدم برمی‌دارم. با یک دست چمدانم را روی زمین می‌کشم و با دست دیگر بند کوله‌ام را گرفته‌ام. سرم پائین است. دوربین زوم شده روی زانوهایم؛ روی شلوار جین دم‌پا گشادی که در هوا می‌رقصد. دوربین به عقب می‌رود. زنی که از گوشه‌ی چشم‌هایش اشک می‌ریزد از کنار دوربین رد می‌شود و دوربین دورشدنش را نشان می‌دهد.

از گیت اول که رد شدم، برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. کسی به بدرقه‌ام نیامده بود. لبخند سردی گوشه‌ی لبم نشست. پاسپورت به دست، راه افتادم. به گیت دوم رسیدم. پشت سرِ آدم‌هایی که نمی‌شناختمشان، ایستادم. چند دقیقه‌ای باید منتظر می‌ماندم تا مهر خروج، روی ورق آخر پاسپورتم می‌خورد. دوست نداشتم به آدم‌های ایستاده در صف نگاه کنم که فرصت برای نگاه‌کردنشان زیاد بود. سرم را برگرداندم. در حالی که به دور، نگاه می‌کردم در رویاهایم فلاش‌بک می‌زنم به تو؛ در ماشینت نشسته‌ای، درخیابانی به رنگ ترافیک. به ساعتت نگاه می‌کنی و با عصبانیت مشت می‌زنی روی بوق ماشین.

صحنه‌ی بعد، مامور گیتِ دو، با سرعت در حال مهرکردن پاسپورت‌هاست. دوربین زوم می‌کند روی من که اسلامونشن چمدانم را به جلو می‌کشم. تصویر بعد، تو و ترافیک و بوق ماشین. تصویر بعد، مامور گیت دو، یک نگاه به پاسپورتم می‌اندازد و یک نگاه به چشم‌های خیسم. جواب همه‌ی چراهایش را از چشم‌هایم می‌گیرد و سئوالی نمی‌پرسد و اسلوموشن دستش را بالا می‌برد و با سرعت روی ورق آخر پاسپورتم مُهر می‌زند. پاسپورتم در دستم، از گیت دو رد می‌شوم. باید از یک راه‌روی شیشه‌ای بگذرم که به اندازه‌ی طولش فقط فرصت دارم سی‌وسه سال زندگی را دوره کنم

صفحه‌ی مانیتور همزمان من و تو را نشان می‌دهد؛ رد شدن من از راهروی شیشه‌ای و دویدن تو را. بوی گل‌های نرگس در فضای سالن پیچیده. از دور می‌بینمت. چند قدم تا انتهای راه‌روی شیشه‌ای بیشتر نمانده. زیر لب می‌گویم: بانوی زمستان، بانوی زمستان... چه دیر آمدی، چه دیر ... لبخند می‌زنی مثل همان لبخند نرگس‌های خشک‌شده در باغچه؛ یادت هست؟؛ پشت شیشه، من و تو و نرگس‌ها و دود سیگارِ پیچیده در فضا. دستت را به طرفم دراز می‌کنی. دوست دارم بگیرمش اما بین من و تو دیواره . ..دیواره دیواره... حرف می‌زنیم اما نه تو صدای منو می‌شنوی و نه من صدای تو را. دوربین از بالا نشانمان می‌دهد. من و تو و دیوار و دود سیگار که پیچیده شده در فضایی که می‌شود رد بوی نرگس را حس کرد و چشم‌ها را بست. بانوی زمستان، بانوی نرگس و گل.... اگه شکسته پای من گریه نکن عصای من ...

از دیوار که فرو ریزد می‌ترسم

پشت به همه

رو به دیوار

فکر کن

دیوار هم فرو ریزد

پشت به همه

رو به ... !!؟؟ نمی‌دانم

این‌

همان

نقطه‌ی سیاه است

دستفروش

گدا نبود، دستفروشی بود که دست فروشی می‌کرد.

دادگاه رسمی است

قاضی:«محکوم به حبس ابد، کسی نیست جز ضمیر اول شخص مفرد؛............. انفرادی»

.

.

«اما بقیه‌ی ضمیرها؛.............. آزاد»

صفر

برای تو، برای عزیزتر از جانم می‌نویسم. برای تو که نمی‌دانم چرا هنوز به معصومیتت قسم می‌خورم. برای تو که هنوز بیشتر از آنکه نگران آینده خودم باشم نگران آینده توام. برای تو که هنوز غصه‌ی گذشته‌ات بزرگترین غصه‌ای امروزم است. می دانم که می‌آیی اینجا اما حوصله‌ی خواندن نداری و نگاهی سرسری می‌کنی و بعد می‌گویی قلبم گرفت از این نوشته‌های دری‌وری‌ات و می‌روی. مطمئنم که این را هم نمی خوانی. اما می‌نویسم که دردی که از دیشب تا حالا به قلبم نشسته کمی کمتر شود تا زودتر برگردم سر این پروژه‌ی لعنتی که امیدوارم این چند روز باقی‌مانده زودتر تمام شود و تا جانم بعد از 7 ماه آزاد شود. می‌دانی عزیزتر از جانم ، دیشب بعد از شنیدنش دنیا دور سرم چرخ خورد. از یک طرف می‌خواستم خودم را جلوی راوی عزیز ضعیف نشان ندهم از یک طرف دوست نداشتم آنچه از تو ساخته بودم را ریختنش را ببیند. خودم را به در و دیوار می‌زدم. از این کوچه به آن کوچه فرار می‌کردم. آخرش ته کوچه بن‌بستی منو گیر ‌انداخت و من خجالت می‌کشیدم در چشمان معصوم و بی‌نگاهش که دوستانه برایم حرف می‌زد نگاه کنم. خجالت می‌کشیدم . خجالت می کشیدم. مثل دخترک های جیغ جیغو شروع به هوار کشیدن کردم تا کنار برود و من رد بشوم تا نفهمد دنیا روی سرم خراب شده. دوست نداشتم سرش داد بکشم اما کشیدم، باور کن این داد را باید سر تو می‌کشیدم نه او که سالهای نوری از من دور است تا شاید بیدار شوی. عزیز تر از جانم، سالها بود که مثل یک فرضیه در ذهنم بود اما هیچ وقت جرات نداشتم پای تابلوی سیاه بروم و گچ بردارم و اثباتش کنم. کافی بود فقط یک ضرب و تقسیم کنم همه مجهولاتش برایم معلوم بود. اما از عدد آخر معادله می ترسیدم. از آن عدد صفر می‌ترسیدم.

شام آخر بی تو شاید شب آغاز باشه

میتونه زمین دلیلی واسه پرواز باشه

----------------------------

پ.ن: بر اثر یک اشتباه پست «بازیافت؛ باز یافت» دیلیت شد. خدایا رحم کن امروز. کاش زودتر تمام می ‌شد امروز.

تاریخ مصرف

از شیر و ماست و پنیر که بگذریم، دستمال کاغذی هم تاریخ مصرف دارد. لابد تاریخ مصرفش تمام شده که مچاله‌ش می‌کنی؟

اتاق عمل

شاهکار تویی که دستکش، دست می‌کنی و ماسک می‌زنی تا در بین کلماتم ترکش‌هایی که سال‌هاست جا خوش کرده‌اند را در بیاوری....«قیچی»

شاهکار تویی که رشد روزبه‌روز این غده‌‌های چرکی را می‌بینی و بی‌آنکه ولوله‌ای به‌پا کنی به درمانت ادامه می‌دهی....«پنس»

شاهکار دیوارهای این اتاق جراحی و این لباس سبز تو است که آرامشم می‌دهد. کاش لااقل دستیارت بودم تا عرق‌هایت را خشک می‌کردم....« بخیه»

باور کن که نه من شاهکارام و نه نوشته‌هایم؛ زخم‌های دلم‌اند که شاهکارند.

99 درصد

تا دیدمش یاد سال‌های بعد از جنگ افتادم. یاد رزمنده‌هایی که تازه از جنگ برگشته‌بودند و ادامه اسمشون یک درصدی بود؛ 70 درصد، 30 درصد. برای من و تو خیلی این درصد مهم نبود. فکر می‌کردیم ادامه‌ی اسمشون. اما نبود. بعضی می‌گفتند این درصد حماقت . اما نبود. این همون درصدی بود که امروز من وتو به همون اندازه خودمون را گم کردیم و داریم به دنبالش می‌گردیم. اونا پیدا نکرد ند ما هم پیدا نمی‌کنیم..

اعتراض می‌کردیم به بودنشون در کنارمون تو دانشگاه. جنگ تموم شده بود و با کوله‌باری از نبودن و هیچ وارد جامعه شده بودند. جامعه‌ای که هیچ کس به استقبالشون نرفته بود و فقط یک مُهر مسخره تو پیشونیشون زده بودند به اسم سهمیه. من و تو هم تازه دانشگاه قبول شده بودیم و سرمون را بالا می‌گرفتیم و کلاسور به دست به سنگ‌فرش دانشگاه فخر می‌فروختیم بدون اینکه ببینیم نگاه سنگینی تعقیبمون می‌کنه. همون سالها بود که مخملباف دستفروش را ساخت. یادم نیست اپیزود چندمش بود اما نمونه‌ی این شخصیت را خوب به تصویر کشیده‌بود. حالا از اون روزا خیلی گذشته. کمتر می‌شه دید این چهره‌های پُر از حرف و شک و تردید را. اما هستند. آدم‌هایی که با کوله‌باری از نبودن و هیچ سکوت کرده‌اند و به من و تو نگاه می‌کنند و من و تو هنوز داریم به اسمشون درصدی اضافه می‌کنیم درصدی ار عقده و حسادت و روی خرابه‌هاشون خونه می‌سازیم.

من دیدمش. امروز دیدم. روبروی من بود. خندیدم، خندید. اما آینه نخندید؛ تَرَک برداشت.