خواستم فكر نكنم اما نشد. خواستم خودم را به آن راهي بزنم كه تو مي زني اما نشد. خواستم فراموش كنم امشب چه شبي است اما به هر راهي كه زدم باز به، هشت و يك مي رسيدم. خواستم جاي اعداد را تغيير دهم تا در هيچ تقويمي ثبت نشده باشد اما مثل كشي كه كشيده مي شد باز سر جايش برمي گشت. تاريخ به عقب ورق مي خورد، سال به سال و سر همين عدد مي ايستاد. همهي اعداد اين سالها دست به دست طناب داري بافته بودند تا بر گردنم بياندازند. مي خواستم فرار كنم اما آخر هر كوچهي بن بست ايستاده بودي و به ريش من ميخنديدي. تسليم شدم. از گوشه كنار خانه شمع ها را جمع كردم. كنار هم چيدم. كبريت را كشيدم و همهي سي و چهار شمع را روشن كردم . همه جا يكباره روشن شد. انگار پايان فيلم بود و تيتراژ پاياني كه همه بلند مي شوند كه بروند. چرخي زدم. ديدم كه نيستي. حالا من بودم و شمع هاي روشن و خاطراتي كه مثل تيتراژ پاياني فيلم روي پرده بالا مي رفت و هيچ كس به آنها نگاه نميكرد جز خودم. شمع ها به اخر رسيده بودند و مي سوختند و من بودم و زخم هايم در شب تولد تو و آرزويي كه با خود كردم، كاش هيچ وقت به دنيا نيامده بودي.
بعد تو
تکیه به خودم، پشت به خاطرات، بدون تو، همراه با چشمانی که با بغض نزاره گرم بودند، با لبخندی که از سر دل بود و نه از ته دل ، بدون اینکه آرزویی داشته باشم سيو شش شمع تولدم را فووت كردم. یک لحظه نگاهم به دوربين افتاد و به یاد تو، که امسال نه عید و نه الان دوربین بدست لحظه ها نيستي و شایدم هستي و تصویر دیگری را در چشمی دوربین، قاب می كني و از ته دل و نه مثل سالهای گذشته از سر دل، می خندی. شمع ها خاموش شدند. همه در آغوشم کشیدند؛ از ته دل. روی شانه هایم زدند که قوی باشم. همه آرزوی داشتن سالی غیر سال پیش برایم کردند و من یادم آمد به تولد گذشته که یادم رفت سی و پنج شمع روشن را خاموش کنم و شاید از این جهت به آتش کشیده شدم. سی و شش ساله شدم و شايد هم هنوز يكسالم نشده. روايتي است بعد از رفتنت تولدي ديگر ...
لاشخور
زندگي من
يك مزرعه ي آتش گرفته است
كه لكه هاي سياهي از كلمات سوخته
و يك مشت حروف اضافه و ويرگول به ثمر نرسيده
و علامت سوال هاي خشك شدهو يك مترسك شكسته
در آن به جا مانده
و لاشخوري كه بالاي اين مزرعه
مي چرخيد و مي چرخد
.
.
تا برداشت كن
از اين مزرعه خالي
لاک
ناخن هایم را که لاک می زدم
لبخند روی لبم می نشست و محوشان می شدم
فکر می کردم لاک یعنی همین
که شادم کند
فقط فکر می کردم اما حالا لاک را مثل کلاه سر می گذارمو به زیرش می خزم
در لاکم
نه خبری از اس ام اس هست و نه زنگ
نه نصیحت است
و نه سنگینی نگاه
در لاکم که باشم فرقی نمی کند دوستم داری یا متنفر
دنیایی است در لاک
که روی ناخن نزنی
و مثل کلاه بر سرت گذاری
آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم
نوبت افتادن
همین طناب است
که بازی داد ما را
و هیچ وقت نفهمیدیم که تاب از جنس طناب
با "ت" درست است نه "ط"
همان که زمین می زند امروز ما را
عمر رفته
پرندهای تنها؛
روزگاری قهرمان سرما و یخبندان
.پرستوها نغمهخوان کوچ کردند
کلاغها غارغار کنان
کجایند گنجشکها؟
حتی گربههای همیشه در کمین همسایه
.
من ماندهام
با چند پر ریخته
یک کاسه آب شکسته
چند دانه ارزن
پرندهها رفتند
.
.
پر پرواز
دانه و آب
ارزونیتون
عمرمو دادم بهتون
صفر یا صد
این همه کاغذ سفید توی دنیا ریخته که هنوز سیاه نشده، آن وقت گیردادی به حاشیهی کتاب من و هی کنار جادهی کتابم ویراژ میدهی و حواسم را پرت میکنی. منم زیرچشمی به حاشیهی نوشتهها نگاهمیکنم اما ازآنجایی که دست و فرمان خوبی ندارم میترسم از جادهی قصهام خارج شوم و بروم تو خاکی. آنوقت است که هول میکنم و جای کلاج و ترمز را گم و سر از دیوار در میآورم. حالا یا سر من میشکند یا سر دیوار. سر من که بعید است، آخر سری که درد نمی کند را که دستمال نمیبندند اما سر دیوار شاید. مردم هم که بیکار از صدای شکستن سر دیوار از خانههاشان بیرون میریزنند و یکی به اورژانس زنگ میزند و یکی به پلیس. یکی به من فحش میدهد که هووووی هواست کجا بود و یکی زیر چشمی چشمچرانی. منم منتظر و هراسان میایستم تا پلیس بیاید و مقصر را پیدا کند. پلیس می آید و کروکی میکشد و منو تقصیرکار اعلام میکند. حالا هی من بالا و پایین می پرم که باور کن تقصیرکار من نبودم و دیوار خودش آمد جلوی من و من قصد شکستنش را نداشتم و خودش شکست و البته ناگفته نماند که در دلم هی به تو با حاشیه نویسیت فحش میدهم . پلیس هم بدون توجه به خزعبلات من، گواهینامهام را میگیرد و جایش یک دستبند کلفت به دست من میزند البته نه فکرکنی به قشنگی دستبند طلایی که برایم نخریدی ها...نه . بعد هم بیسیم می زند تا منو ببرند کلانتری. منم که سرم درد میکند برای تجربه و هیجان، قند در دلم آب میشود اما به روی خودم نمیآورم. پلیس کتاب را میبندد و من هنوز چشمم دنبال حاشیههاست. سوار ماشین بنز پلیس میشوم و آژیرکشان انگار که قاتل گرفتهاند، میبرندم. با خودم می گویم این همه سر ما شکست کسی نگفت خرت به چند من ... که می رسیم دم کلانتری . دو نفر با برانکاو منتظر ایستادهاند اوه نه اشتباه شد این خط مال دیوار است که می برندش بیمارستان. تکرار میکنم، دو نفر سرباز با اسلحه به پیشوازم میآیند از این سربازها که موهایشان را با ماشین چهار زدهاند. لباس رنگورو رفته به تن دارند یکی با لهجهی ترکی حرف میزند و آنیکی هم مال همین حوالی کجایی باشد؟ ممممممم شمالی خوب است. از ماشین پیاده میشوم. انگار که جن دیدهاند. به چشمکی دعوتشان میکنم و توی دلم دوباره به تو با حاشیه نویسیت فحش میدهم. به راه میافتیم از این راهرو به آن راهرو ... یاد فیلمهای ماه رمضان میافتم میخواهم شوخی و خنده را راه بیاندازم اما از آنکه ترکتر است میترسم. سکوت میکنم تا میرسیم به اتاق افسر پلیس. به اتاق افسر وارد میشویم. به چشمم افسر پلیس آشنا میآید. یادم نیست درکدام فیلم دیدمش. کمی شبیه پژمان بازغی. اصلا انگار خودش است. چه تصادفی. پژمان نه ببخشید افسر پروندهام را میخواند و سرش را بالا میآورد و میگوید چرا دیوار را شکستی؟ منم میگویم به خدا من بیتقصیرم. داشتم قصهام را میخواندم که چشمم به حاشیهنویسیها افتاد، خواستم بخوانمشان که یکدفعه دیدم از جاده خودم دارم خارج میشوم و در حاشیهام. ترسیدم. خواستم خودم را از حاشیه نجات دهم و برگردم در قصهی خودم که یک مرتبه جای ترمز و کلاج را گم کردم و رفتم توی دیوار. تقصیر من نبود که دیوار شکننده بود... که یک مرتبه حرفم را قطع کرد و گفت سربااااااااااز اینو ببرین بازداشتگاه. راستش هیجان و تجربه تا اینجا بد نیست اما از این به بعدش، میترسم و شروع میکنم به عرزدن شاید دلش به رحم بیاید اما او که دستم را خوانده با عصبانیت میگوید زنداااااااااان . منم در همان حال که آبغوره میگیرم، میگویم زندان زنان؟
بعد من چند سالی زنداننشین حاشیهنویسیهای تو میشوم. حالا تا اینجایش حرفی نیست اگر میخواهی حاشیهنویس قصهها باشی باش. اما حاشیههایت را ته قصهها بنویس. آنجا که نوشته پایان. همیشه به اندازهی یک وجب کاغذ سفید هست آدم هم قصهاش را تمام کرده و دارد رویایش را مزمزه میکند...آنوقت تو هم بیا و خطخطی کن. ما هم کلاج و ترمز را میگیریم بعد دنده یک و بعد خلاص. کتاب را میبندیم و پیاده میشویم و در حاشیهی نوشتههای تو قدم میزنیم. دیگر نه جادهخاکی هست و نه سرعتی و نه دیواری که بشکند. میشود حتی یک کافه هم پیدا کرد و یک قهوه خورد. سیگاری دود کرد و برگشت. من سوار بر قصهام میشوم و آینه را تنظیم میکنم و دنده را یک میکنم و بوقی و گاز. یادم باشد برای خارج شدن از حاشیهها حتما راهنما را پایین بزنم.
دیروز، امروز، فردا؟
دیروز
آفتاب در چشمانم بود
و نگاه ملتمسانهی
مرد چترفروش را
نمیدیدم
امروز
بارانی است
و مرد چترفروش
نگاه ملتمسانهام را
نمیبیند
.
.
زمستان عاشقی
ایستگاه اول
کلمات قهرو
وقت طلایی
خانه ای بر آب
کپی برابر اصل
از سر دلتنگی
عجب دردی داره
امروز بدجور فلاش بک زدم به خاطرات. دردی که همه ی وجودم را گرفته چیزی شبیه همان دردی است که روزگاری از کلاس شماره 39 که همانا یکی از اتاق های بیمارستان پدر بود، می نوشتم. اگر خواننده اینجا بودید لابد یادتان هست. این یکی:
کلاس شمارهی 39 میدان جنگ است. پدر در خط مقدم با درد میجنگد. گاه به جلو میرود و گاه عقبنشینی میکند. اسلحهاش صبر است و استقامت. مادر قمقمهاش را آب میکند؛ مادر هنوز آب زمزم دارد. من و بچهها تیرهای اسلحهش را تامین میکنیم. خسته که میشود اسلحه را زمین میگذارد، آنوقت ما برایش حمل میکنیم و نقش همرزمهایش را در گروهانش بازی میکنیم. شبها در سنگر کمین میکنیم و از دور شاهد مبارزهاش میشویم. اینجا کسی که کاسه صبرش تَرَک بردارد به پشت جبهه فرستاده میشود و نیرویی تازه نفس به خط مقدم اعزام میشود. داوطلب برای خط مقدم زیاد است؛ فعلا. زمینِ اینجا پُر از مینهای نا امیدی است. ما هر روز اینجا را مینروبی میکنیم که نکند، پایش روی مین رود.
همه ی دردها مثل هم نیستند. بعضی دردها خاصند و وقتی دوباره به سراغت می آیند خاطرات همان درد را که یکبار کشیدی با خودش می آورد. هر چند این درد چند سالی است از تنم بیرون نرفته و کمی بی رنگ شده اما دوباره حسش کردم. نا امید نیستم اما التماس دعا
فلاشبکی به گذشته:
حافظ تو چرا؟
حافظ بیدار شو
و گفت
هزار تومان
گفت: ندارم
پنج هزار تومان
گفت: ندارم
.
اشکم سرازیر شد
حافظ بیدار شو
منتظره تا تو براش تایتل بگذاری
فیثاغورث وقتی کشف کرد a^2 +b^2=c^2 ، براش مهم نبود a , b چی هستند مهم این بود هر چی باشند اگه گوشهی دنج بیاستند ( من به زاویه 90 میگم یه گوشه دنج) حاصلشون اون چیزیه که اون میخواست یعنی c... من به این فرمول فیثاغورث می گم فرمول خوشبختی. چرا؟ به این دلیل:
زندگی با نفس
سالها پیش که به دنبال تو می گشتم
ولی نمی فروختم
اما
امروز خوب می دانم
زندگیه با نفس را
نه با قفس
------------------------------
پ.ن: گفتی بنویس، گفتم چشم؛ نوشتم.
salsa
شیشهها پایین
حالا
از دیروز گذشتم
چند کیلومتر تا فردا
روبان قرمز
عصر- خارجی- کنار خیابان
همسرم که از ماموریت برگشت، یک جفت کفش قرمز برایم سوغات آوردهبود. بسته را که باز کردم ناخداگاه ترسیدم و از دستم افتاد. انگار جن دیده بودم و پا به فرار گذاشتم. از آن روز تا به حال، همسرم به دنبالم میگردد، من گم شدهام و هیچ کس هنوز پیدایم نکردهاست.
برگ برنده
پائیز که می شه برگ برنده هم همراه همهی برگها میریزه و باد پائیزیه که دستش را میگیرد و میرقصاندش و گاه هم گوشهای افتاده تا نوستالوژیزدهای رویاش راه برود و از صدای خشخشِ خورد شدنش نوستالوژیش کامل شود و آنقدر جوگیر پائیز باشد تا نبیند پایش را روی تنها برگ برنده گذاشته و لهش کرده و این همان برگی بوده که سالها در بین برگهای کتابهای قطور دنبالش میگشته و هیچ نیافته و چه تهمتها که به خود و بخت و پیشانی خود زد و گاها لیبلهای بدبخت و بدشانس بر آنها چسباند و موهایش که سفید شد زیر کرسی نوستالوژ نشست و همهی این باورهای غلط را در بوق و کرنا کرد و هیچ به خاطر نیاورد تنها برگ برنده همان بود که یک عصر پاییزی جلوی پایش افتاد اما....اما او غرق در نوستالوژی، لهش کرد.
دلبستن به شرط چاقو
تو دلتو با نخ بستی و سرِ نخ را دادی دست «یکی» و اونم مثل اسب چاپار داره میتازونه و به هر جا که میخواهد دلتو میبره حالا از قبرستون گرفته تا شهر اسباببازیها. از این تاب تا اون تاب از این چرخ تا اون فلک.... اما غافله که همهی این دل بستنها و دل بردنها به نخی و گرهای بنده که اگه در پروسهی دل بردن خیلی بتازونه، نخ پاره میشه و سرِ، نخ تو این هیاهوی « یکی » ها گم میشه و حالا اون مونده یک دل گمشده که باید بگرده دنبال سرنخاش تو دنیای «پینوکیوها». میتونست روایت دوم این باشه:
دلی به روشی بسته شده که هیچ سرنخی از اون در دست نیست که بیافته دست «یکی» تا دل را ببره و خدای نکرده وسط راه پاره بشه و دیگه نه دلی باشه و نه دلبستهای. اما در این بین بشنوید از مادر عروس که میگه: دل بستن خود را به ما بسپارید؛ تضمینی به شرط چاقو.
حاشیهنویس
این همه کاغذ سفید، تو دنیا ریخته که هنوز سیاه نشده، آنوقت گیردادی به حاشیهی کتاب من و هی کنار جادهی کتابم ویراژ میدی تا حواسم را پرت کنی.
اتوبان
پدال گاز است و عقربهای که سرعت بالای 170 را نشان میدهد و جایی که پدال فرو میرود اما فرمان هیچکاره. اینجا اتوبان است و تو کنار اتوبانی ایستادهای که توقف در آن مطلقا ممنوع است. ماشینهای سفید و سیاه و قرمر و آبی میآیند و میروند بی آنکه متوجه شوند تو کنار اتوبان زیر تابلوی خطر ریزش کوه ایستادهای. اینجا اتوبان است و حاکم اتوبان پدال گاز است و سرعت و رفتن نه ایستادن آن هم زیر تابلوی خطر ریزش کوه.
باور کن در اتوبان باید گاز داد و سبقت گرفت و رفت. نباید کنار جادهای که توقف مطلقا ممنوع است ایستاد و با لاشههای رنگبه رنگ نگاه کرد. یکی سفید است یکی سیاه یکی قرمز یکی آبی همه میتازند و دودی است که فقط در چشمهای تو میرود.
اینجا اتوبان است. قانونش اتوبانی. پشت سرت را نگاه نکن. دنده را عوض کن و فقط گاز بده... همه جا توقف مطلقا ممنوع است.
فرصت کم بود
فرصت کم بود و دیدارت پشت شیشههایی که سالهاست جایگاه اثر انگشتهایی است که شیشه را به جای پوست و گوشت لمس کرده؛ کمتر. فرصت کم بود و شنیدن صدایت پشت گوشیِ رنگ و رورفتهای که سال به سال، دست به دست و گوش به گوش چرخیده و جز نفس و سکوت انتقال نمیدهد؛ بیروحتر. فرصت کم بود و نگهبان مثل همیشه نگاهبانمان بود و به جای او ما از سنگینی نگاهش شرم کردیم و همهی حرفهایی که برای این لحظه آماده کردهبودیم را بلعیدیم . فرصت کم بود تا مثل جنین به دنیا نیامده صدای قلبم را روی اسپیکر بگذارم تا باور کنی هنوز قلبم میزند اما به این دنیای کثیف نیامدهام. فرصت کم بود که بگویم در دیار چشمهایم خشکسالی شده درست مثل زاینده رود که خیلی وقت است به زمین فوتبال پسرکان فراری از مدرسه تبدیلشده و لابد همین روزهاست چشمان منم زمین بازی شود. فرصت کم بود تا از مرغهای خانهی همسایه بگویم تا بخندی و برای چند دقیقهای فراموش کنی مرغهای شغال خوردهی خانهی خود را. فرصت کم بود که تو از سلول سیاهت بگویی و من از رنگپریدهگی سلولهای قرمز. فرصت کم بود و نگاه نگهبان سنگین و شیشهها پر از اثر انگشتانی که لابد میخواستند مثل من با کلمات بازی کنند و حک کنند چقدر«دلتنگتم» که هنوز «میمش» را ننوشته نگهبان تو را برد و فرصتی نداشتی تا بخوانی «متگنتلد». شاید زندانی بعدی پشت همین شیشهها فرصت خواندن داشت و به دل گرفت و جایش لبخندی گرم به زنی که دلتنگش نیست پس داد. فرصت کم بود اما صبر من زیاد تا روزی دیگر و ملاقاتی دیگر مراقب خود باش و قول بده زندانی خوبی باشی تا شاید زندانبان دلش به رحم بیاید و فرصتی بدهد تا این نامه را بخوانی. فرصت خیلی کم بود...
قلب شنی....پارت وان
آمدم تا از دریا بنویسم. نه که فکرکنی از قدمزدن تو ساحلش و غروب خورشیدشو نسیم نوازشگر و ... نه. که همهی اینها را روزایی که با یه چوب روی ساحل شکل قلب میکشیدیم، گفتم. اون روزایی که هنوز نقاشی قلب شنی تموم نشده بود یه موج میزد و قلب را با خودش میبرد، گفتم. اون روزا که قایقهای کنار ساحل را میدیدم و فقط ازشون عکس میگرفتم و بعدش هر کی میدید به به و چه چه میگفت. همهی اینها تو یک فولدر بود تا لبتاپم ویروسی شد و مجبور شدم همه را فورمت کنم. بعد از فورمت نه قدمزنی بود دم ساحل و نه غروبی و نه نسیمی و نه قلب شنی. رفتم سوار قایق شدم و نخ کشیدم تا وقتی که بنزین داشت گازوندم تا وسط دریا. جایی که نه ساحل دیده میشه نه قدم زنی و نه قلب شنی ... من و دریا و روز و شب و سکوت. گاهی موجی بالا و پایین میبره منو. خوابیدم کف قایق. قایق هر جا دوست داره میره. منم دوست دارم. چشمامو بستم تا چشمم به هیچ ابری نخوره. بارون میآد خیس میشم. آفتاب میآد خشک می شیم. نه که فکر کنی که دلمو زدم به دریا که نه...فقط همهی چیزایی که تو دلم بود را دادم به دریا. حالا دل دریا پر شده و اینو از غرشهاش میشه فهمید. میدونم همین غرشها که پُر شده از دلپُریهای ساحلنشینی که دلو به دریا زده و همهی قلبهای شنی را با خودش میبره به ساحلی دیگه و قدمزنی دیگه و دخترکی که با چوبی نازک روی شنها قلب میکشه و... و این قصه ادامه داره تا وقتی که از همهی به به و چهچه هایی که ثبتشون کردی خستهبشی و از پشت دوربین بیای بیرون و به قایقهای خالی نگاه کنی و باور کنی قایقهای خالی برای سوارشدن و رفتن به جایی که هیچ کس نباشه و تو باشی و تو باشی و تو. تا خودت باشی و خودت و خودت.
اردک آبی
همهی رویاهای شیرین، آبیاند. اما همهی رویاهای آبی، شیرین نیستند. یک دسته از رویاهای شیرین که آبیاند دستهایاند که طرف میخواسته شیرینیشو کم کنه داده به دست آب و آبیش کرده. دسته دیگه رویاهایاند که بی رنگند و دیده نمیشوند و میافتند تو حوض نقاشی و رنگی میشوند؛ مثلا آبی. این رویاهای آبی همون دسته ای اند که هاتف خوندشون«ياد من ميافتي هيچوقت ... يا كه نه ؟»و همه اونایی که یک روز رویایآبی تو سرداشتند صدبار گوشش میدهند و اشکای آبی می ریزند. اشکای آبی هم مثل رودی جاری میشوند و سیل عظیمی روی پیرهنت میشینه از این رو همه فکرمیکنند تو دلت یه دریایی جاریه، آبی. جوجه اردکا که تولدشون مصادف با خشکی دریا بود و شناگرای ماهری هم هستند آب را میبینند و میپرند تو آب و میشن اردکای آبی. حالا کی درشون بیاره...فراش باشی؟ حکیم باشی؟ غصه نخور اردکک اشیو مشی، میری تو یاد شاعرباشی. کی می خونه؟ حکیم باشی؟ فراش باشی؟ قصاب باشی؟
اقیانوس
باور میکنم
فکرمیکنم یه کمی بزرگ شدم. اونقدر بزرگ که دیگه از ترکیدن بادکنکهای رنگی گریه نکنم. نه که بادکنکها را دوست نداشته باشم برعکس هنوزم ازبادکنکهای گندهی قرمز ذوق میکنم اما اینو فهمیدم که جنس بادکنکها از ترکیدنه و بعدش خندیدن و نه گریه کردن. هنوزم دوست دارم روی بادکنکها چشمچشم دو ابرو بکشم و نخش تو دستم و باش بدوم اما اونقدر بزرگ شدم که فهمیدم بادکنکها دوست ندارند تو نخشون باشی ، دوست دارند آزاد باشند حتی به قیمت شکستن سرشون به تیرچراغ برق. اونقدر بزرگ شدم که اگه کیک تولدم شکلاتی نبود قهرنکنم و گریه زاری راه نیاندازم. اونقدر بزرگ شدم که از دیدن کادوهای تکراری که دوستشون ندارم لبو لوچم آویزون نشه. اونقدر بزرگ شدم که فهمیدم آرزوکردن موقع فوت کردن شمع کار مسخرهایه. آنقدر بزرگ شدم که شمعهای روی کیکم میتونه چراغ خونم باشه. اونقدر بزرگ شدم که اگه هیچکس سورپرایزم نکرد خودم خودمو سورپرایز کنم. اونقدر بزرگ شدم که فهمیدم روز تولد من فقط روز تولد منه. اونقدر بزرگ شدم که فهمیدم بهترین کار روز تولد خاموش کردن موبایله برای نشیدن یه مشت حرف و آرزوی تکراری و خوابیدن. اونقدر بزرگ شدم که صدبار میلباکسمو رفرش نکنم. آنقدر بزرگ شدم که منتظر زنگ هیچ پستچی نباشم. آنقدر بزرگ شدم که باورکنم پیر شدی و فراموشی گرفتی. آنقدر بزرگ شدم که رویابافی نکنم که چراغها یکدفعه روشن میشوند و منوتو اون وسط تانگو میرقصیم. آنقدر بزرگ شدم که باورکنم تصادفا هرسال تولد من، همه خسته و بیحوصلهاند و گرفتار و جیبهاشون پر از خالی. آنقدر بزرگ شدم که بفهمم فردا یه روزیه مثل دیروز و پریروز و پسپریروز. باور میکنی که اینقدر بزرگ شدهباشم؟
سیابازی
آخرین پست را که نوشتم غیبش زد؛ قلم سیاهم را میگویم. اولش فکر کردم رفته تعطیلات تا استراحت کند. بهش حق دادم. آخه سالی که گذشت را خیلی رنگ کرده بود و دیگه این آخریا نایی نداشت و گاهی غُر میزد که رنگ دیگهای دست بگیرم. چندباری سعی کردم با قرمز بنویسم اما از بس تراشیده بودمش کوچک شده بود و هربار که تو دست میگرفتمش لیز میخورد و انگار توی دستم دیگه جا نمیگرفت. قلم سبزمم نوک نداشت و منم که تراش نداشتم. قلم زردمم یادگاری بود و دوست نداشتم تموم بشه. بقیه رنگها هم به پوست من نمییومد. این بود که دوباره و دوباره مجبورش میکردم که رنگ کنه همه را. آخرین بار سر پست «آنچه گذشت» خیلی اذیتم کرد و مجبور شدم سرش داد بزنم. نوشت اما فکر کنم از داد و بیدادهای من فرار را به قرار ترجیح داده. نوشتهی آخرش را که میخونم احساس میکنم چندجایی برام پیغام گذاشته که مثلا « شاید سال دیگر که پخته شدیم از راه به بیراهه زدیم » یا « بیراهه رفتن را عشق است. » گاهی فکر میکنم حق با اون بود. زیاد ازش کار کشیدم و فرسودش کردم. این مدتی که نیست چندباری سعی کردم با قلمهای دیگه بنویسم اما اون چیزی که می خوام در نمییومد. نمیدونم مشکل در نبود اونه یا بودن من... به هرحال که جاش خیلی خالیه مخصوصا چند ساعت قبل از سال تحویل، میتونستند با قرمز دست تو دست هم از دلتنگیها بگن... یا چند ساعت بعد از سال تحویل، زرد را تو آغوشش بگیره از روبوسی ها بگن از فردای سال تحویل هم پست را تحویل بگیره و بگازونه و مثل برق و باد بره جلو اونجور که هیچکس نفهمه کی بود و چی گفت.
فکر کردم بیام اینجا و بگم اگه کسی قلم منو میشناسه و میدونه الان کجاست به من بگه. باور کنید این قلم اینقدر سیاهه که به درد هیچکس نمیخوره جز خود من. قلمم را به من برگردونید قول میدهم جای قرمز و زرد ،... ازش دیگه کارنکشم و جای خودش ازش استفاده کنم. اونجا که من نیستم و تو هستی و او هست و ما نیستیمو و اما ایشان هستند.حالا اگه تو برش داشتی پسم بده، قول میدم دیگه سیاهت نکنم... جاش سُرخت کنم.
آنچه گذشت
امسال هم پخته نشدیم اما به وفور سرخ شدیم. هرکس که رسید شیشهی روغن را خالی کرد روی سرم و شعله را زیاد. سرخ شدم، گاهی جزغاله اما پخته نشدم. هنوز خامم اما آشی شدهام با یک وجب روغن روش. حالا کسی آمده و پیازداغش را زیاد کرده تا سال جدید شاید ما هم پخته از آب در آمدیم. خوشمزه و دلنشین تا به دلی بشینیم. امسال که تا خواستیم به دلی بشینیم یکی یاالله نگفته از در آمد و نشست جای ما. ما ماندیم بیجا. به راه خود رفتیم تا سال به انتها رسید. شاید سال دیگر که پخته شدیم از راه به بیراهه زدیم. تا دلی و جایی و دلنشینی. بهش گفتم دلت که بزرگه بیا سال دیگه یه ست بزار تا هرکس جایی و نپختهها هم جایی. شاید سال دیگر اگر ستی خرید جای ما هم شد. اگر جا شدیم و دلنشین، یادم باشد کمربندم را ببندم تا با ترمزی سر از شیشه درنیاورم. چشمهایم را هم میبندم تا هرکس از در آمد بلند نشوم که مبادا کسی جایم را دوباره بگیرد. ادب کیلویی چند. بیراهه رفتن را عشق است. دلنشینی را بچسب.
امسال که این چند ساعتش هم بگذرد سال شکستها بود. بهارش دستم شکست. تابستانش دلم. پائیزش کمرم و زمستانش موبایلم. همه را دوباره چسباندیم جز موبایلم که عمرش را داد به شما و جایش را در دلم ایکسپریا گرفت. دل است دیگر نمیتواند که تنها باشد. دل ما جا زیاد دارد. هرجا رسیدم یک صندلی گذاشتهایم هرکس بیاید جا دارد. البته ناگفته نماند دستم دیگر نشکست اما کج شد. دلم چند بار دیگر شکست اما خارجه که رفته بودیم یک چمدان چسب خارجی آوردهایم و تا این چسبها هستند غمی نیست میچسبانیمش تا شکستی دیگر. کمرم هم خم شد. از وقتی که خم شد هرکس میرسد سوارم میشود. نه که فکر کنی گوشام مخملی شده نه خودم سواری میدهم. تو فکرکن خرم . من با خربودنم حال میکنم. آن هم خر بی دم. از کُررهگی دم نداشت.
همهی اینها که گفتم آنچه گذشتی بود از سال هشتادوهفت که بهش میتوانی پستهای این یک سال را هم اضافه کنی. ضرب در همهی اون پستهای قرمز بکن و تقسیم بر پستای سیاه که هر عدد تقسیم بر بینهایت چیزی شبیه صفر میشود. سال 87 با همهی خوبیهاش سال گُهی بود. تنها چیزی که توش یادگرفتم اینکه کمتر حرف بزنم و بیشتر سکوت کنم و مخفیانه زندگی . یادگرفتم هرچی دلدردم بیشتر بود بیشتر بخندم. یادگرفتم اشکامو نشونش ندم. بزار فکر کنه ما هم آدم حسابی. بگذریم.
برای همهی اونایی که هنوز به یادشونم و دوستشون دارم هرچند دلگیرم و همهی اونایی که دلگیر نیستم تبریک عید فرستادم هرچند خیلیهاشون هنوز فرصت ریپلای کردن، نداشتند اما امسال هم فرستادم. بقیه دوستان هم اینجا بهشون میگم آرزو میکنم سال جدید آرامش داشته باشین. هرچند تخمشو ملخ خورده. راستی تخم ملخو کی خورده؟من که نخوردم....
بیخیال بابا درافتش کن
چند روزی است، پشت میزم که میشینم تا چیزکی بنویسم مغزم هنگ میکند. اما از پشت میز که بلند میشوم، تا دلت بخواهد مینویسم. از آنهایی که نوشته میشنود اما خوانده نمیشوند.
یک مجموعه کامل از این کلمات دوروبرم ریخته، گاهی یکی را انتخاب میکنم و حرفهایی را درونشان طوری جاسازی میکنم که خوانده شوند اما دیده نشوند. کلمهها را به هم گره میزنم از آن گرههایی که دندان هم به کمک بیاید باز نمیشود. بعد میروم پشت میزم.
همانجا که فقط میشود نوشتههای دیگران را خواند و لبخند زد و یا از گوشهی چشمت طوری که همکار میز کناری نبیند اشک بریزی و به محض اینکه سرش را به سمتت چرخاند، یک عطسه بکنی به معنی اینکه سرماخوردی، پشت همان میز، کلمات به هم گره خورده را تایپ کنی.
دوباره و سه باره از رویش بخوانی که مبادا آنجا که نباید ردپا جا بگذاری گذاشته باشی و آنجا که باید تله کار گذاشته باشی تلهاش کار کند یا نه و آنجا که فحش نوشتی، فرکانسش با فرکانس گیرنده بخواند که مبادا با فرکانس پسر همسایه یکی شود و حرفت را اشتباه بگیرد و فردا تایر ماشینت را پنچر کند و آنجا که قلب و بوووس با چند تا خرس قرمز فرستادی اشتباها به دست دشمن بیافتد و از فردا پا، تو کفشت کند و تو از نفس تنگی پاها، مجبور شوی پایت را از کفش خودت دربیاوری و پابرهنه راه بروی یا کفش دو شماره بزرگتر بخری که هم جای پای تو باشد و هم جای پای او و با هم راه بروید به امید اینکه شاید یک جا خسته شود و پاشو تو کفشت در بیاورد. خسته هم نشد تو پایت را در بیاوری و با دمپایی راه بروی. حالا اگر خواست پاشو تو دمپایی کند، پابرهنه را عشق است. نه ریگی دیگر به کفشت می رود نه پایی تو کفشت.
بعد چند ساعت سبک سنگین کردن، تصمیم میگیری پابلیشش کنی. قبلش به سطل رنگهایت نگاهی میاندازی تا ببینی چه رنگهایی مانده و چه رنگهایی خشک شده و بعد مجبوری به جای قرمز مثلا، زرد بزنی و به جای سبز، مشکی.
حالا باید بگردی دنبال یک تایتل دهان پرکن. چیزی شبیه یک صدا خفه کن. هر چه بی ربط تر باشد تایتل خاصیت جذب کنندگی اش بیشتر است. از ته یک شعر آنجا که شاعر جیشش گرفته و بهجای دستشویی در شعر جیشکرده یک کلمه پیدا کنی و بزاری جای تایتل.
برای بار آخر یکبار دیگه میخوانی احساس میکنی خیلی تکراریه. همون حرفیه که اصلش جایی نیست ولی تکرارش همه جا هست. مثل دلتنگی یا دوستت دارم که برای همدیگر می نویسیم. جایی نیست اما تاااااا دلت بخواهد تکرارش هست. از دور که میبینیاش بر صفحه میدرخشد با عینک ذرهبینات که متن را بخوانی مثل یخ درحال آب شدن و یک مدت بعد فقط یک لکه روی کاغذ باقی مانده. که بعد یک مدت هم زرد می شود.
حالا این چه کاری است که یک لکهی زرد را پابلیش کنی تا یکی بیاید دو خط بخواند و فرار کند یا بخواند و نفهیده برود یا بخواند و لبخندی بزند یا خواهری بخواند و آفلاین بگذارد که نگرانت هستم و یا یکی با سرچ «شینیون» و «ک ...» «رنگساژ» به این وبلاگ رسیده باشد و تیرش به سنگ بخورد و یا غارنشینی با لباس گوسفند سرک بکشد که مبادا اسمی از او آورده باشی و غارنشینیش تمدید شود و یا کسی چشمش به تعداد کامنتها بخورد و دلش بسوزد و کامنتکی بگذارد و یا مدیرت بخواند و در جلسهای که در حال فریادزدنی دست بگذارد روی جملهای از تو و تو مثل پسونکی که در دهان نوزاد میگذارند خفه شوی و یا منتظر عکسالعملی باشی و اصلا طرف تو این باغ نیست و بعدا میفهمی باغ کناری گیلاسخورون بوده و یا خودت صدبار بخوانیش و شاید هم همدردی بخواندش و آفلاین بگذارد «گل گفتی دختر» و تو هزاربار آفلاینش را بخوانی و چهارچراغ شوی و فکر کنی نقل و نبات و چند دقیقه بعد مستی که از سرت پرید.... آن موقع این پست هم به سرنوشت بقیه پستهای درافتی دچار میشود تا شاید روزی، یک جایی، یکی، یه چیزی، ...بی خیال بابا درفتش کن، حوصله کیلویی چند؟