عقرب

خواستم فكر نكنم اما نشد. خواستم خودم را به آن راهي بزنم كه تو مي زني اما نشد. خواستم فراموش كنم امشب چه شبي است اما به هر راهي كه زدم باز به، هشت و يك مي رسيدم. خواستم جاي اعداد را تغيير دهم تا در هيچ تقويمي ثبت نشده باشد اما مثل كشي كه كشيده مي شد باز سر جايش برمي گشت. تاريخ به عقب ورق مي خورد، سال به سال و سر همين عدد مي ايستاد. همه‌ي اعداد اين سالها دست به دست طناب داري بافته بودند تا بر گردنم بياندازند. مي خواستم فرار كنم اما آخر هر كوچه‌ي بن بست ايستاده بودي و به ريش من مي‌خنديدي. تسليم شدم. از گوشه كنار خانه شمع ها را جمع كردم. كنار هم چيدم. كبريت را كشيدم و همه‌ي سي و چهار شمع را روشن كردم . همه جا يكباره روشن شد. انگار پايان فيلم بود و تيتراژ پاياني كه همه بلند مي شوند كه بروند. چرخي زدم. ديدم كه نيستي. حالا من بودم و شمع هاي روشن و خاطراتي كه مثل تيتراژ پاياني فيلم روي پرده بالا مي رفت و هيچ كس به آنها نگاه نميكرد جز خودم. شمع ها به اخر رسيده بودند و مي سوختند و من بودم و زخم هايم در شب تولد تو و آرزويي كه با خود كردم، كاش هيچ وقت به دنيا نيامده بودي.

بعد تو

تکیه به خودم، پشت به خاطرات، بدون تو، همراه با چشمانی که با بغض نزاره گ‍رم بودند، با لبخندی که از سر دل بود و نه از ته دل ، بدون اینکه آرزویی داشته باشم سي‌و شش شمع تولدم را فووت كردم. یک لحظه نگاهم به دوربين افتاد و به یاد تو، که امسال نه عید و نه الان دوربین بدست لحظه ها نيستي و شایدم هستي و تصویر دیگری را در چشمی دوربین، قاب می كني و از ته دل و نه مثل سالهای گذشته از سر دل، می خندی. شمع ها خاموش شدند. همه در آغوشم کشیدند؛ از ته دل. روی شانه هایم زدند که قوی باشم. همه آرزوی داشتن سالی غیر سال پیش برایم کردند و من یادم آمد به تولد گذشته که یادم رفت سی و پنج شمع روشن را خاموش کنم و شاید از این جهت به آتش کشیده شدم. سی و شش ساله شدم و شايد هم هنوز يكسالم نشده. روايتي است بعد از رفتنت تولدي ديگر ...

لاشخور

زندگي من

يك مزرعه ي آتش گرفته است

كه لكه هاي سياهي از كلمات سوخته

و يك مشت حروف اضافه و ويرگول به ثمر نرسيده

و علامت سوال هاي خشك شده

و يك مترسك شكسته

در آن به جا مانده

و لاشخوري كه بالاي اين مزرعه

مي چرخيد و مي چرخد

.

.

تا برداشت كن

از اين مزرعه خالي

سایه هم...

زندگی که غروب کند، سایه ات هم ترکت می کند

لاک

ناخن هایم را که لاک می زدم

لبخند روی لبم می نشست و محوشان می شدم

فکر می کردم لاک یعنی همین

که شادم کند

فقط فکر می کردم اما حالا لاک را مثل کلاه سر می گذارم

و به زیرش می خزم

در لاکم

نه خبری از اس ام اس هست و نه زنگ

نه نصیحت است

و نه سنگینی نگاه

در لاکم که باشم فرقی نمی کند دوستم داری یا متنفر

دنیایی است در لاک

که روی ناخن نزنی

و مثل کلاه بر سرت گذاری

پیشانک

بولگاری پیشانی نشین شد؛ نه جایش روی سر بود نه روی تخم چشم

take off

صبح روز سه شنبه نوزدهم مرداد هشتاد و نه ساعت نه و بیست دقیقه ثبت شد/همین/

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

دنیای این روزای من، درگیر تنهایی شده /تنها مدارا می کنیم، دنیا عجب جایی شده و فردا 16 مرداد 89 به تو خدا نیاز دارم که با قدرت قدم بردارم که نفسم نگیره که اشکم نریزه که سنگینی این بار را روی شونه هام تحمل کنم که وجدانم آروم بگیره که مثل سنگ محکم باشم و مثل کوه استوار و فراموش کنم که خسته ام که تنهام که باورم کنم سرنوشته که صبور باشم که مثل دلقک بخندم که بازم سکوت کنم و دهنمو بسته نگه دارم که خوش بین باشم دلی نشکسته و این قسمتی از بازی توست. هرچند خدا خیلی دلم ازت پره اما مخلصم و کمکم کن و هنوز به دعا معتقدم.....................

نوبت افتادن

همین طناب است

که بازی داد ما را

و هیچ وقت نفهمیدیم که تاب از جنس طناب

با "ت" درست است نه "ط"

همان که زمین می زند امروز ما را

عمر رفته

پرنده‌ای تنها؛

روزگاری قهرمان سرما و یخ‌بندان

.

پرستوها نغمه‌خوان کوچ کردند

کلاغ‌ها غارغار کنان

کجایند گنجشک‌ها؟

حتی گربه‌ها‌ی همیشه در کمین همسایه

.

من مانده‌ام

با چند پر ریخته

یک کاسه آب شکسته

چند دانه ارزن

پرنده‌ها رفتند

.

.

پر پرواز

دانه‌ و آب

ارزونیتون

عمرمو دادم بهتون

صفر یا صد

این همه کاغذ سفید توی دنیا ریخته که هنوز سیاه نشده، آن وقت گیردادی به حاشیه‌ی کتاب من و هی ‌کنار جاده‌ی کتابم ویراژ می‌دهی و حواسم را پرت می‌کنی. منم زیرچشمی به حاشیه‌ی ‌نوشته‌ها نگاه‌می‌کنم اما ازآن‌جایی که دست و فرمان خوبی ندارم می‌ترسم از جاده‌ی قصه‌ام خارج شوم و بروم تو خاکی. آن‌وقت است که هول می‌کنم و جای کلاج و ترمز را گم و سر از دیوار در می‌آورم. حالا یا سر من می‌شکند یا سر دیوار. سر من که بعید است، آخر سری که درد نمی کند را که دستمال نمی‌بندند اما سر دیوار شاید. مردم هم که بیکار از صدای شکستن سر دیوار از خانه‌هاشان بیرون می‌ریزنند و یکی به اورژانس زنگ می‌زند و یکی به پلیس. یکی به من فحش می‌دهد که هووووی هواست کجا بود و یکی زیر چشمی چشم‌چرانی. منم منتظر و هراسان می‌ایستم تا پلیس بیاید و مقصر را پیدا کند. پلیس می آید و کروکی می‌کشد و منو تقصیرکار اعلام می‌کند. حالا هی من بالا و پایین می پرم که باور کن تقصیرکار من نبودم و دیوار خودش آمد جلوی من و من قصد شکستنش را نداشتم و خودش شکست و البته ناگفته نماند که در دلم هی به تو با حاشیه نویسیت فحش می‌دهم . پلیس هم بدون توجه به خزعبلات من، گواهی‌نامه‌ام را می‌گیرد و جایش یک دستبند کلفت به دست من می‌زند البته نه فکرکنی به قشنگی دستبند طلایی که برایم نخریدی ها...نه . بعد هم بی‌سیم می زند تا منو ببرند کلانتری. منم که سرم درد می‌کند برای تجربه و هیجان، قند در دلم آب می‌شود اما به روی خودم نمی‌آورم. پلیس کتاب را می‌بندد و من هنوز چشمم دنبال حاشیه‌هاست. سوار ماشین بنز پلیس می‌شوم و آژیرکشان انگار که قاتل گرفته‌اند، می‌برندم. با خودم می گویم این همه سر ما شکست کسی نگفت خرت به چند من ... که می رسیم دم کلانتری . دو نفر با برانکاو منتظر ایستاده‌اند اوه نه اشتباه شد این خط مال دیوار است که می برندش بیمارستان. تکرار می‌کنم، دو نفر سرباز با اسلحه به پیشوازم می‌آیند از این سربازها که موهایشان را با ماشین چهار زده‌اند. لباس رنگ‌ورو رفته به تن دارند یکی با لهجه‌ی ترکی حرف می‌زند و آن‌یکی هم مال همین حوالی کجایی باشد؟ ممممممم شمالی خوب است. از ماشین پیاده می‌شوم. انگار که جن دیده‌اند. به چشمکی دعوتشان می‌کنم و توی دلم دوباره به تو با حاشیه نویسیت فحش می‌دهم. به راه می‌افتیم از این راهرو به آن راهرو ... یاد فیلم‌های ماه رمضان می‌افتم می‌خواهم شوخی و خنده را راه بیاندازم اما از آنکه ترک‌تر است می‌ترسم. سکوت می‌کنم تا می‌رسیم به اتاق افسر پلیس. به اتاق افسر وارد می‌شویم. به چشمم افسر پلیس آشنا می‌آید. یادم نیست درکدام فیلم دیدمش. کمی شبیه پژمان بازغی. اصلا انگار خودش است. چه تصادفی. پژمان نه ببخشید افسر پرونده‌ام را می‌خواند و سرش را بالا می‌آورد و می‌گوید چرا دیوار را شکستی؟ منم می‌گویم به خدا من بی‌تقصیرم. داشتم قصه‌ام را می‌خواندم که چشمم به حاشیه‌نویسی‌ها افتاد، خواستم بخوانمشان که یکدفعه دیدم از جاده خودم دارم خارج می‌شوم و در حاشیه‌ام. ترسیدم. خواستم خودم را از حاشیه نجات دهم و برگردم در قصه‌ی خودم که یک مرتبه جای ترمز و کلاج را گم کردم و رفتم توی دیوار. تقصیر من نبود که دیوار شکننده بود... که یک مرتبه حرفم را قطع کرد و گفت سربااااااااااز اینو ببرین بازداشتگاه. راستش هیجان و تجربه تا اینجا بد نیست اما از این به بعدش، می‌ترسم و شروع می‌کنم به عرزدن شاید دلش به رحم بیاید اما او که دستم را خوانده با عصبانیت می‌گوید زنداااااااااان . منم در همان حال که آبغوره می‌گیرم، می‌گویم زندان زنان؟

بعد من چند سالی زندان‌نشین حاشیه‌نویسی‌های تو می‌شوم. حالا تا این‌جایش حرفی نیست اگر می‌خواهی حاشیه‌نویس قصه‌ها باشی باش. اما حاشیه‌هایت را ته قصه‌ها بنویس. آن‌جا که نوشته پایان. همیشه به اندازه‌ی یک وجب کاغذ سفید هست آدم هم قصه‌اش را تمام کرده و دارد رویایش را مزمزه می‌کند...آن‌وقت تو هم بیا و خط‌خطی کن. ما هم کلاج و ترمز را می‌گیریم بعد دنده یک و بعد خلاص. کتاب را می‌بندیم و پیاده می‌شویم و در حاشیه‌ی نوشته‌های تو قدم می‌زنیم. دیگر نه جاده‌خاکی هست و نه سرعتی و نه دیواری که بشکند. می‌شود حتی یک کافه هم پیدا کرد و یک قهوه خورد. سیگاری دود کرد و برگشت. من سوار بر قصه‌ام می‌شوم و آینه را تنظیم می‌کنم و دنده را یک می‌کنم و بوقی و گاز. یادم باشد برای خارج شدن از حاشیه‌ها حتما راهنما را پایین بزنم.

قدرت عشق

سیب عاشق شد؛

عاشق زمین

با اولین بوسه

جاذبه

کشف شد

.

.

.

و این قصه ادامه دارد

.

.

دیروز، امروز، فردا؟

دیروز

آفتاب در چشمانم بود

و نگاه ملتمسانه‌ی

مرد چترفروش را

نمی‌دیدم

امروز

بارانی است

و مرد چتر‌فروش

نگاه ملتمسانه‌‌ام را

نمی‌بیند

.

.

زمستان عاشقی

آسمان ابری است
و زمین می ترسد
که مبادا خورشید
دلباخته ی
آسمان دیگری است
---------------------------------------------
پی نوشت: باورم نمی شد این 602 امین پست این وبلاگ باشد اما هست

ایستگاه اول

هر وقت شعری می‌نوشتم، قطاری بود که همیشه از وسط شعرهایم، رد می‌شد. در هر ایستگاهی که می‌ایستاد، عده ای سوار می‌شدند و عده‌ای پیاده، گاه با او، به کویر سفر می‌کردند و گاه لب دریا. در کویر می‌سوختند و در لب دریا تشنه تر برمی‌گشتند. قطار گاهی ترمز می برید و از ریل خارج می‌شد، گاهی در بین راه خراب می‌شد و ساعت‌ها توقف می‌کرد. همه‌ی این اتفاقات در بین سطر سطر شعرهایم برای آنهایی که با شعرم همسفر می‌شدند، زیاد می‌افتاد.
اما من.... من که قلم به دست بودم، همیشه در ایستگاه آخر، آنجا که شعرم تمام می‌شد، سمت چپِ نیمکتی چوبی، در انتظار تو می‌نشستم تا ببینم کی از آن پیاده می‌شوی. اما قطار هیچگاه ایستگاه آخر نمی ایستاد و من منتظر روزی بودم که بیاستد و تو از آن پیاده شوی و یا من را با خود به تو برساند. همیشه دست راستم دسته گلی بود و دست چپم یک بلیط. از بس که قطار در ایستگاه آخر نیاستاد گل باطل شد و بلیط پلاسیده. تا اینکه یک روز که طبق معمول روی نیمکت چوبی در ایستگاه آخر نشسته بودم از دور که صدای سوت قطار را شنیدم، متوجه شدم که هر چه نزدیکتر می‌شود حرکتش کندتر می‌شود. باورم نمی‌شد اما این حقیقت داشت که ایستگاه آخر شعرم ایستاد ...حالا من بودم و گل‌های پلاسیده و یک بلیط باطل و ویراستاری که آمده بود تا انگار شعرهایم را ویراستاری کند....
از آن روز تا امروز شب و روزهایی گذشته . هنوز من شعر می‌نویسم و قطاری هم هست که از بین سطر سطر شعرهایم رد شود و مسافرانی که هنوز با او سفر می‌کنند و یک کوپه ی همیشه رزرو برای دلی که به دل‌دارش برساندش.

کلمات قهرو

کلمات با من قهر کرده‌اند. پشت به من نشسته‌اند و هرچه از روزگار و سرنوشت برایشان می‌گویم تا شاید دل‌شان به رحم بیاید و رامم شوند فایده ندارد. به عقب برمی‌گردم به زمانی که همین کلمات طنابی شدند تا آویزانشان شوم و غرق نشوم. به وقت‌هایی که با کلمات سقف ساختم تا قلبم از زیرش عبور کند بی‌آنکه تیزی در آن رخنه کند. به شب‌هایی که با همین کلمات برای فردایم امید ‌ساختم و روزها با بازی‌شان وقتم را ‌گذراندم. به سفر‌هایی که از بینشان ‌کردم تا خود گم‌شده‌ام را پیدا کنم. چه وقت‌ها که روی تکه کاغذی می‌نشاندمشان و بعد به آب می‌دادمشان و انگار روحم بود که بی هیچ نشانه‌ای پست می‌شد. وقت‌هایی بود کلافه بودم و می‌خواستم خودم را به در و دیوار بزنم اما جای خودم آن‌ها را می‌زدم. خودم را در سلول کلمات ساعت‌ها حبس می‌کردم، شکنجه‌ام می‌دادند و خودشان هم تبرئه‌ام می‌کردند. چند باری هم پیش آمد که دست در دست هم آواز بخوانیم و برقصیم و شادی کنیم. قلمو برمی‌داشتم و به رنگ‌ دلم می‌کردمشان و مثل نقاب به چهره می‌زدم و بی آنکه زبانی باز کنم همه‌ی حرف‌ها را خودشان می‌زدند. حالا کلمات با من قهر کرده‌اند و پشت به من نشسته‌اند و نمی‌دانم اگر به دادم نرسند باید چه کنم.

وقت طلایی

نیمه‌ی اول عمرم، به نیمکت نشینی گذشت. نیمه‌ی دوم، به زمین رفتم. به ظاهر کاپیتان بودم، اما توپ جمع‌کنی بیش نبودم. گل نگرفتم، اما، پاسِ گل زیاد دادم. داورِِ سوت گم‌شده، خودم بودم. چند باری با انگشت شست و سبابه سوت بلبلی زدم، اما تماشاچیان باور نداشتند، سوت پایان است و مدام تشویقم می‌کردند. بی سوت یا با سوت، پایان نیمه‌ی دوم نزدیک است و وقت اضافی نزدیک‌تر. حرفم، گل، زدن و گرفتنش نیست. حرفم، برد یا باختن نیست. می‌خواهم بازی کنم همه‌ی نود دقیقه‌ی عمرم را در این فرصت طلایی.

خانه ای بر آب

بازی قشنگی است، بازی با کلمات. وقتی بر روی هم سوارشان می‌کنیم و چیزی شبیه برج ازشان می سازیم و گاهی حتی فراموش می‌کنیم برایش چند پله بگذاریم یا یک پنجره که هوایی از بین کلمات بگذرد. گاهی بر روی این برج کلمات، حتی خانه‌ای هم می‌سازیم. خانه‌ای سوار بر کلمات. گاهی این خانه کاخی است بر بام کلمات؛ کاخ سفید. گاهی حتی ملکه‌ی این کاخ می‌شویم و با دامن اسکارلتی از پله‌های فرش شده کاخ بالا و پایین می‌رویم و منتظر رت باتلریم تا از در کاخ وارد شود تا سرت را روی شانه‌اش بگذاری و های وهای گریه کنی....نه نه... ملکه ها که گریه نمی‌کنند. تا سرت را روی شانه‌اش بگذاری و با یک چرخش کمرت را در دست بگیرد و لبی و خنده‌ای. بازی قشنگی است. ساختن کاخی سفید بروی کلماتی که قبلش چند حرف بی ارزش بودند و در اثر تصادف همدیگر را در آغوش گرفته‌اند.

کپی برابر اصل

فکر می‌کنم با خودم کاش از خودم چند نسخه‌ی دیگر داشتم. فرقی نمی‌کرد کپی باشد یا اصل. خودم بودم حالا کمی بی رنگ و لعاب‌تر. هر نسخه که باطل می‌شد نسخه‌ای دیگر بود با یک مهر که پشتش می‌خورد کپی برابر اصل بود. حالا چه فرق می‌کرد لیوان چایی رویم بریزد یا فنجان قهوه. چه فرق می‌کرد آفتاب زردم می‌کرد یا یرقان. چه فرق می‌کرد روزگار تکه تکه‌ام می‌کرد یا کارمند بایگانی. نسخه‌ای دیگر از من بود بی آنکه به هیچ پاراگرافی ضمیمه شده باشد یا رونوشت.

از سر دلتنگی

بس ناجوانمردانه هوای این‌جا گرم است. دست به هر نقطه‌ای که می زنی، می‌سوزی و دودی از سوختن به هوا می‌رود. این‌روزها آن‌قدر دود به آسمان می‌رود که آتش‌نشانها نمی‌دادند به کدام نقطه برای خاموش کردن آتش بروند و نرفتن را به انتخاب نقطه ترجیح می‌دهند و از آن جهت همه می‌سوزند بی آن‌که فریادرسی باشد. از این رو دود می‌شوی و به هوا می روی. گاه به صورت خاکستری نرم بر میله‌های سرسره‌ای یا تابی در پارکی می‌نشینی و کودکی که امروز بالاخره توانسته پدر همیشه در کارش را راضی کند تا به پارک بیاردش دستی بر تو می‌کشد و از سیاه شدن انگشتش می‌خندد و از این کار خوشش می‌آید و آدمکی خندان بر تو می‌کشد و پدر که فکر می‌کند اون سرسره بازی می‌کند همچنان با موبایلش حرف می‌زند و حرف می‌زند و گاهی به جای آنکه لبخندی به مشتریش بزند لبخندی از روی اجبار به کودک می‌زند و کودک همچنان در حال نقاشی بر روی میله‌های پارک است و دست و صورتش را سیاه کرده. تلفن پدر تمام می‌شود دستهای دختر آغشته به خاکستر شده . وقت پدر تمام شده . دست کودک را می‌گیرد و با خود می‌برد. حال دست پدر هم خاکستری شد. پدر با دستهای خاکستری رانندگی می‌کند و هیچ توجهی نه به دستان سیاه خودش دارد و نه دستان سیاه کودکش. کودک هنوز در فکر نقش‌های کشیده روی میله است. دستش را در دهانش می‌گذرد با چند بار مکیدن خوابش می‌برد. کودک خواب می‌بیند بزرگ شده. یک زن سی و چند ساله است در یک روز گرم تابستانی. دلش آتش گرفته و می‌سوزد و دودش به آسمان می‌رود و خاکسترش بر میله‌های سرسره‌ی کنار پارکی می‌نشیند.

عجب دردی داره

امروز بدجور فلاش بک زدم به خاطرات. دردی که همه ی وجودم را گرفته چیزی شبیه همان دردی است که روزگاری از کلاس شماره 39 که همانا یکی از اتاق های بیمارستان پدر بود، می نوشتم. اگر خواننده اینجا بودید لابد یادتان هست. این یکی:

کلاس شماره‌ی 39 میدان جنگ است. پدر در خط مقدم با درد می‌جنگد. گاه به جلو می‌رود و گاه عقب‌نشینی می‌کند. اسلحه‌‌اش صبر است و استقامت. مادر قمقمه‌ا‌ش را آب می‌کند؛ مادر هنوز آب زم‌زم دارد. من و بچه‌ها تیر‌های اسلحه‌ش را تامین می‌کنیم. خسته که می‌شود اسلحه را زمین می‌گذارد، آن‌وقت ما برایش حمل می‌کنیم و نقش هم‌رزم‌هایش را در گروهانش بازی می‌کنیم. شب‌ها در سنگر کمین می‌کنیم و از دور شاهد مبارزه‌اش می‌شویم. این‌جا کسی که کاسه صبرش تَرَک بردارد به پشت جبهه فرستاده می‌شود و نیرویی تازه نفس به خط مقدم اعزام می‌شود. داوطلب برای خط مقدم زیاد است؛ فعلا. زمینِ این‌جا پُر از مین‌های نا امیدی است. ما هر روز این‌جا را مین‌روبی می‌کنیم که نکند، پایش روی مین رود.

همه ی دردها مثل هم نیستند. بعضی دردها خاصند و وقتی دوباره به سراغت می آیند خاطرات همان درد را که یکبار کشیدی با خودش می آورد. هر چند این درد چند سالی است از تنم بیرون نرفته و کمی بی رنگ شده اما دوباره حسش کردم. نا امید نیستم اما التماس دعا

فلاش‌بکی به گذشته:

التماس دعا

کلاس شماره‌ی 39

از پشت پنجره‌ی کلاس شماره‌ی 39

تصادف در کلاس شماره‌ی 39

جنگ در کلاس

شاید معجزه در کلاس

روزگارم

کلاس شماره‌ی39 کات

حافظ تو چرا؟

حافظ بیدار شو

یه شعر تازه تر بگو

جام و شراب و می

تا کی؟

.

رفتم سر چهارراه تا از پسرک، فال بگیرم

نگاهی به پانصد تومانی در دستم انداخت

و نگاهی

به چشم‌های خیسم

و گفت

برای این چشم‌ها فالی ندارم

دست در جیبم کردم؛

هزار تومان

گفت: ندارم

پنج هزار تومان

گفت: ندارم

.

اشکم سرازیر شد

حافظ بیدار شو

منتظره تا تو براش تایتل بگذاری

فیثاغورث وقتی کشف کرد a^2 +b^2=c^2 ، براش مهم نبود a , b چی هستند مهم این بود هر چی باشند اگه گوشه‌ی دنج بیاستند ( من به زاویه 90 می‌گم یه گوشه دنج) حاصلشون اون چیزیه که اون می‌خواست یعنی c... من به این فرمول فیثاغورث می گم فرمول خوشبختی. چرا؟ به این دلیل:

از این a ,bها تو زندگی همه زیاد هست که مهم نیست مقدار کدوم یکی بیشتر کدوم کمتر. مهم اینه آخرش برآوردش c بشه. یه مثال سادش فرض کن a زندگی مجردی باشه و b زندگی متاهلی. نهایتا مقدارهای هر کدوم بالا و پایین باشه به شرط اینکه 90 درجه هم بیاستند برآوردشون c خواهد شد و این یعنی خوشبختی. قسمت دردناک ماجرا وقتی شروع می‌شه که حاصل اینا c نمی شه چون شرط 90 درجه را ندارد. هر جور هم می‌چرخونیشون که زاویه بینشون 90 بشه، نمی‌شه که نمی‌شه. اما برعکس،a هیچ وقت باب میل تو نبوده اما در عوض b از اون مقداری که تو ذهنته باز هم بالاتره و تو گوشه دنج کنار a است. وقتی می‌شینن تو فرمول خوشبختی، c حاصل می‌شه که این یعنی آخر خوشبختی.

باور کن به نیت نوشتن این چند خط بالا صفحه‌ی بلاگرم را باز نکردم. اومدم مطلبی در مورد این موضوع بنویسم که چرا در هیچ دوره‌ای ما سر خط نیستیم و آخرش نتیجه بگیرم بازنده کیه و برنده کی... که یک‌دفعه بدون هیچ آمادگی قبلی سر از فرمول فیثاغورث درآوردم. حال آیا بین فکر نوشته‌ی اصلی من و چیزی که نوشتم آیا رابطه‌ای هست یا نه قضاوت با تو.

زندگی با نفس

سالها پیش که به دنبال تو می گشتم

گم شدم

و هیچ روزنامه ای

عکسم را چاپ نکرد

تا تو گم شده ات را پیدا کنی

روزها می گذشت

و من

در گوشه ای از این دنیا

قفس می ساختم

ولی نمی فروختم

و نمی دانستم

زندگی این همه قفس نمی خواهد

اما

امروز خوب می دانم

زندگیه با نفس را

نه با قفس

------------------------------

پ.ن: گفتی بنویس، گفتم چشم؛ نوشتم.

salsa

شیشه‌ها پایین

تا نسیم صورتکم را قلقلک دهد

تا چشم هایم باز بماند

درها اما بسته

.

مسافرک‌هایی که دم از دربست می‌زنند

.

شیشه‌ها بالا

کلاج

حالا

برو سه

.

از دیروز گذشتم

چند کیلومتر تا فردا

روبان قرمز

عصر- خارجی- کنار خیابان

پدر تصادف کرده بود و با عجله به بیمارستان می‌رفتم که برادران سبزپوش سپاهی ماشینم را نگه داشتند و زنی سیاه پوش از ماشین بیرونم آورد و پس از کلی بحث و جنجال به خاطر روسری قرمزم تعهد دادم و برگه‌ی جریمه‌ای که بعدا فهمیدم علت را نبستن کمربندی که بسته‌بودم نوشته‌بود به دستم دادند و من رفتم.

روز- داخلی – فرودگاه

باید به پرواز 7:30صبح به مقصد تهران می‌رسیدم .کلاس داشتم. به بازرسی ورودی فرودگاه رفتم. زن سیاه پوشی زیر چشمی به ناخن‌های قرمزم نگاه کرد و به زن سیاه‌پوش دیگری علامت داد و او به دیگری. انگار قاتل دیده‌‌بودند. پس از کلی بحث و جنجال به خاطر ناخن‌های قرمزم تعهد دادم و به پرواز البته نرسیدم.

روز – داخلی – وبلاگ

هنوز پیشانی‌ام راه راه نشده بود و مجبور نبودم شبها کرم دور چشم بزنم. با کلمات بازی می‌کردم و قلب‌های سیاه را قرمز و در وبلاگم می‌چسباندمشان تا شاید خریداری پیدا کند. پیدا هم نمی‌کرد لااقل از آن سیاهی در آمده بود و در رویای خودش قرمز بود که نامه‌ای تهدید آمیز دریافت کردم که این قرمز بازی ها را یا تخته‌اش می‌کنی، یا تخته‌ات می‌کنیم.

شب- داخلی – آشپزخانه

تا مدت‌ها بعد از تهدید قلب‌های قرمز وبلاگم از رنگ قرمز می‌ترسیدم. طوری شده‌بودم که دست و دلم نمی‌رفت غذاهایی را بپزم که توش رب گوجه باشد. اگر می‌پختم هر آن فکر می‌کردم یکی از راه می‌رسد و دستبندی به دستم می‌زند و سر از ناکجا آباد در می‌آورم.

روز – داخلی -خانه

همسرم که از ماموریت برگشت، یک جفت کفش قرمز برایم سوغات آورده‌بود. بسته را که باز کردم ناخداگاه ترسیدم و از دستم افتاد. انگار جن دیده بودم و پا به فرار گذاشتم. از آن روز تا به حال، همسرم به دنبالم می‌گردد، من گم شده‌ام و هیچ کس هنوز پیدایم نکرده‌است.

اما امروز

حالا توقع که نداری منی که چهارسال است از ترس رنگ قرمز گم شده‌ام، یک مرتبه پیدایم شود و قرمز را انتخاب کنم؟ چه شده که سیاه‌پوشان دیروز، امروز پارچه‌های قرمز بسته‌اند و سنگ قرمز به سینه می‌زنند؟ مگر قرمز همان رنگی نبود که به خاطرش باید تعهد می‌دادیم؟ مگر قرمز همان رنگی نبود که به خاطرش التماس کردم که بگذارید من به جلسه‌ام برسم و توجه نکردید؟ مگر قرمز همان رنگی نبود که از لیست غذای روزانه‌ام حذف شد؟ مگر قرمز رنگ دل من نبود که مجبور شدم در هفت سوراخ قایمش کنم؟ مگر قرمز رنگی نبود که به خاطرش گم شدم و هنوز که هنوز است هیچ کس پیدایم نکرده؟ حالا چه شده که از پنجره‌ی ماشین‌هاتان، روبان قرمزم می‌دهید؟ مگر نمی‌دانید من در ترک قرمزم؟ و از قرمز می‌ترسم، قرمز رنگ من نیست... این را شما به من یاد دادید؛ الفبای تعهد.

برگ برنده

پائیز که می شه برگ‌‌ برنده هم همراه همه‌ی برگ‌ها می‌ریزه و باد پائیزیه که دستش را می‌گیرد و می‌رقصاندش و گاه هم گوشه‌ای افتاده تا نوستالوژی‌زده‌ای روی‌اش راه برود و از صدای خش‌خشِ خورد شدنش نوستالوژیش کامل شود و آن‌قدر جوگیر پائیز باشد تا نبیند پایش را روی تنها برگ برنده‌ گذاشته و له‌ش کرده و این همان برگی بوده که سال‌ها در بین برگ‌های کتاب‌های قطور دنبالش می‌گشته و هیچ نیافته و چه تهمت‌ها که به خود و بخت و پیشانی خود زد و گاها لیبل‌های بدبخت و بدشانس بر آن‌ها چسباند و موهایش که سفید شد زیر کرسی نوستالوژ نشست و همه‌ی این باورهای غلط را در بوق و کرنا کرد و هیچ به خاطر نیاورد تنها برگ برنده همان بود که یک عصر پاییزی جلوی پایش افتاد اما....اما او غرق در نوستالوژی، له‌ش کرد.

دل‌بستن به شرط چاقو

آقا این دل بستن و دل بردن هم حکایتی شده تو این دوره زمونه. «یکی» دلشو محکم بسته که تا اینجاش زیاد مشکلی نیست «یکی» دیگه دلِ بسته شده را می‌بره که مشکل از این‌جا شروع می‌شه و مشکل وقتی مشکل ترتر می‌شه که «یکی» دلشو بسته، «یکی» دیگه دلِ بسته شده را می‌بره و در این بین هزار تا «یکی» دیگه سروکله‌شون پیدا می‌شه که دلشون را به اون دل‌ بسته‌شده‌ی اولی بستند که از سرنوشت «یکی»‌های بعدی هیچ اطلاعی در دست نیست... دو روایت هست که:

تو دلتو با نخ بستی و سرِ نخ را دادی دست «یکی» و اونم مثل اسب چاپار داره می‌تازونه و به هر جا که می‌خواهد دلتو می‌بره حالا از قبرستون گرفته تا شهر اسباب‌بازی‌ها. از این تاب تا اون تاب از این چرخ تا اون فلک.... اما غافله که همه‌ی این دل بستن‌ها و دل بردن‌ها به نخی و گره‌ای بنده که اگه در پروسه‌ی دل‌ بردن خیلی بتازونه، نخ پاره می‌شه و سرِ، نخ تو این هیاهوی « یکی » ها گم می‌شه و حالا اون مونده یک دل گم‌شده که باید بگرده دنبال سرنخ‌اش تو دنیای «پینوکیوها»‌. می‌تونست روایت دوم این باشه:

دلی به روشی بسته شده که هیچ سرنخی از اون در دست نیست که بیافته دست «یکی» تا دل را ببره و خدای نکرده وسط راه پاره بشه و دیگه نه دلی باشه و نه دل‌بسته‌ای. اما در این بین بشنوید از مادر عروس که می‌گه: دل ‌‌بستن خود را به ما بسپارید؛ تضمینی به شرط چاقو.

حاشیه‌نویس

این همه کاغذ سفید، تو دنیا ریخته که هنوز سیاه نشده، آن‌وقت گیردادی به حاشیه‌ی کتاب من و هی ‌کنار جاده‌ی کتابم ویراژ می‌دی تا حواسم را پرت ‌کنی.

سعی می‌کنم به‌ش نگاه ‌نکنم اما وقتی خدا چشم را آفرید زیر چشمی هم باش آفریده شد. ازآن‌جایی که منم دست و فرمان خوبی ندارم می‌ترسم حاشیه‌‌خوانی کار دستم بده و از جاده‌ی قصه‌ام خارج بشم و بزنم تو خاکی. آن‌وقت است که هول می‌کنم و جای کلاج و ترمز را گم می‌کنم و سر از خونه‌ی همسایه در می‌آورم. حالا یا سر من می‌شکند یا دیوار خونه‌ی همسایه. سر من که بعیده، آخه سری که درد نمی‌کند را که دستمال نمی‌بندند اما دیواره شاید.

مردم هم که بیکار از خانه‌هاشان بیرون می‌ریزنند و یکی به اورژانس زنگ می‌زند و یکی به پلیس. یکی به من فحش می‌دهد که هووووی زنیکه هواست کجا بود و یکی زیر چشمی چشم‌چرانی. منم منتظر و هراسان می‌ایستم تا پلیس بیاید و مقصر را پیدا کنه. پلیس می‌آید و کروکی می‌کشد و منو تقصیرکار اعلام می‌کند. حالا هی من بالا و پایین می پرم که باور کن تقصیرکار من نبودم و خودش آمد جلوی من و من قصد شکستنش را نداشتم و خودش شکست و البته ناگفته نماند که در دلم هی به تو با حاشیه نویسیت فحش می‌دهم که منو به این روز انداختی. پلیس هم بدون توجه به خزعبلات من، گواهی‌نامه‌ام را می‌گیرد و جایش یک دستبند کلفت به دست من می‌زند البته نه فکرکنی به قشنگی دستبند طلایی که برایم نخریدی ها...نه.

بعد هم بی‌سیم می زند تا منو ببرند کلانتری. منم که سرم درد می‌کند برای تجربه و هیجان، قند در دلم آب می‌شه اما به روی خودم نمی‌آورم. پلیس کتاب را می‌بندد ولی من هنوز چشمم دنبال حاشیه‌هاست. سوار ماشین بنز پلیس می‌شوم و آژیرکشان انگار که قاتل گرفته‌اند، می‌برندم. با خودم می گویم این همه سر ما شکست کسی نگفت خرت به چند من ... که می رسیم دم کلانتری.

دو نفر با برانکاو منتظر ایستاده‌اند اوه نه اشتباه شد این خط مال اونیه که می برندش بیمارستان. تکرار می‌کنم، دو نفر سرباز با اسلحه به پیشوازم می‌آیند از این سربازها که موهایشان را با ماشین چهار زده‌اند. لباس رنگ‌ورو رفته به تن دارند یکی با لهجه‌ی ترکی حرف می‌زند و آن‌یکی هم مال همین حوالی... کجایی باشد؟ ممممممم شمالی خوب است. از ماشین پیاده می‌شوم. انگار که جن دیده‌اند. به چشمکی دعوتشان می‌کنم و توی دلم دوباره به تو با حاشیه نویسیت فحش می‌دهم.

به راه می‌افتیم از این راهرو به آن راهرو ... یاد فیلم‌های ماه رمضان می‌افتم می‌خواهم شوخی و خنده را راه بیاندازم اما از آنکه ترک‌تر است می‌ترسم. نه که فکر کنی از خودش می‌ترسما نه از آن اسلحه و آن ژن یدک‌کشش بیشتر. سکوت می‌کنم تا می‌رسیم به اتاق افسر پلیس. به اتاق افسر وارد می‌شویم. به چشمم افسر پلیس آشنا می‌آید. یادم نیست درکدام فیلم دیدمش. کمی شبیه پژمان بازغی. اصلا انگار خودش است. چه تصادفی.

پژمان، نه ببخشید افسر پرونده‌ام را می‌خواند و سرش را بالا می‌آورد و می‌گوید چرا زدی سرشو را شکستی؟ منم می‌گویم به خدا من بی‌تقصیرم. داشتم قصه‌ام را می‌خواندم که چشمم به حاشیه‌نویسی‌ها افتاد، خواستم بخوانمشان که یکدفعه دیدم از جاده خودم دارم خارج می‌شوم و در حاشیه‌ام. ترسیدم. خواستم خودم را از حاشیه نجات دهم و برگردم در قصه‌ی خودم که یک مرتبه جای ترمز و کلاج را گم کردم و رفتم توی دیوار همسایه. تقصیر من نبود که... که یک مرتبه حرفم را قطع می‌کنه و با صدای بلند می‌گه سربااااااااااز اینو ببرین بازداشتگاه.

هیجان و تجربه تا اینجا بد نیست اما از این به بعدش، می‌ترسم و شروع می‌کنم به عرزدن شاید دلش به رحم بیاید اما او که دستم را خوانده با عصبانیت می‌گوید زنداااااااااان . منم در همان حال که آبغوره می‌گیرم، می‌گویم زندان زنان؟ بعد من زندانی می‌شم. اونم چند سال، که زندان‌نشین حاشیه‌نویسی‌های تو می‌شوم.

حالا تا این‌جایش حرفی نیست اما اگر می‌خواهی حاشیه‌نویس قصه‌ها باشی، باش. اما حاشیه‌هات را ته قصه‌ها بنویس. آن‌جا که نوشته، پایان. همیشه به اندازه‌ی یک وجب کاغذ سفید هست. وقتی آدم قصه‌اش را تمام کرده و دارد رویاش را مزمزه می‌کنه...آن‌وقت تو هم بیا و خط‌خطی کن. ما هم کلاج و ترمز را می‌گیریم و بعد دنده یک و بعد دنده خلص. کتاب را می‌بندیم و پیاده می‌شویم و در حاشیه‌ی نوشته‌های تو قدم می‌زنیم. دیگر نه جاده‌خاکی هست و نه سرعتی و نه دویار همسایه‌ای که بشکند. می‌شود حتی یک کافه هم پیدا کرد و یک قهوه خورد. سیگاری دود کرد و برگشت. من سوار بر قصه‌ام می‌شوم و آینه را تنظیم می‌کنم و دنده را یک می‌کنم و بوقی و گاز. فقط یادم باشد برای خارج شدن از حاشیه‌ها حتما راهنما را پایین بزنم.

اتوبان

پدال گاز است و عقربه‌ای که سرعت بالای 170 را نشان می‌دهد و جایی که پدال فرو می‌رود اما فرمان هیچ‌کاره. این‌جا اتوبان است و تو کنار اتوبانی ایستاده‌ای که توقف در آن مطلقا ممنوع است. ماشین‌های سفید و سیاه و قرمر و آبی می‌آیند و می‌روند بی آنکه متوجه شوند تو کنار اتوبان زیر تابلوی خطر ریزش کوه ایستاده‌ای. این‌جا اتوبان است و حاکم اتوبان پدال گاز است و سرعت و رفتن نه ایستادن آن هم زیر تابلوی خطر ریزش کوه.

از دور ماشینت را دیدم که تنها و یکه کنار اتوبان افتاده بود. نزدیکش شدم تا تو را بدون زره آهنی بیابم. ایستادم. نگاهی به داخل ماشین انداختم. درهای ماشین باز بود اما تو نبودی. نگاهی به اطراف انداختم، هرچند خودت نبودی اما کنار جاده ایستاده بودی و به ماشین‌ها نگاه می‌کردی. ماشین‌های رنگارنگی که می‌آمدند و می‌رفتند و دودی که در چشم تو می‌رفت. جلوی‌ پایت ایستادم، شیشه‌ را پایین دادم ، صدایت کردم، نشنیدی. بوق زدم، نشنیدی. تازه فهمیدم چشمت به این زره‌های رنگی است و فکرت سوار بر آن‌ها رفته. ماشین را خاموش کردم و پیاده شدم. روبرویت نیاستادم که به اندازه‌ی کافی روبرویت رژه می‌رفتند. رفتم کنارت. قدت بلند بود و به شانه‌هایت نمی‌رسیدم. هنوز متوجه بودنم نشده بودی اما بودم. ایستادم تا نگذارم کوه ریزش کند. کوه از من قوی‌تر بود. ریزش کرد و من و تو و تابلوی «خطر ریزش کوه» زیر خروارها سنگ دفن شدیم و ماشین‌های رنگ به رنگ‌تری که با سرعت‌های بالاتری که از کنار ما می‌گذشتند و هیچ‌کس نمی‌دید زیر خروارها سنگ ریزه من و تویی دفن شده . تا بولدوزری بیاید و به قصد جمع کردن سنگ‌ریزه‌های کنار جاده ما را پیدا کند و فردا تیتر اول روزنامه‌ی صبح شهر ‌شویم و هنوز عصر نشده آن تیتر اول دور سبزی‌های خورشی زنی که شب مهمان دارد پیچیده می‌شود و فردایش به جمع خاطره‌های سطل زباله می‌پیوندیم.

باور کن در اتوبان باید گاز داد و سبقت گرفت و رفت. نباید کنار جاده‌ای که توقف مطلقا ممنوع است ایستاد و با لاشه‌های رنگ‌به رنگ نگاه کرد. یکی سفید است یکی سیاه یکی قرمز یکی آبی همه می‌تازند و دودی است که فقط در چشم‌های تو می‌رود.

این‌جا اتوبان است. قانونش اتوبانی. پشت سرت را نگاه نکن. دنده را عوض کن و فقط گاز بده... همه جا توقف مطلقا ممنوع است.

فرصت کم بود

فرصت کم بود و دیدارت پشت شیشه‌هایی که سال‌هاست جایگاه اثر انگشت‌هایی است که شیشه را به جای پوست و گوشت لمس کرده؛ کمتر. فرصت کم بود و شنیدن صدایت پشت گوشیِ رنگ و رورفته‌ای که سال به سال، دست به دست و گوش به گوش چرخیده و جز نفس و سکوت انتقال نمی‌دهد؛ بی‌روح‌تر. فرصت کم بود و نگهبان مثل همیشه نگاه‌بانمان بود و به جای او ما از سنگینی نگاهش شرم کردیم و همه‌ی حرفهایی که برای این لحظه آماده کرده‌بودیم را بلعیدیم . فرصت کم بود تا مثل جنین به دنیا نیامده صدای قلبم را روی اسپیکر بگذارم تا باور کنی هنوز قلبم می‌زند اما به این دنیای کثیف نیامده‌ام. فرصت کم بود که بگویم در دیار چشم‌هایم خشک‌سالی شده درست مثل زاینده رود که خیلی وقت است به زمین فوتبال پسرکان فراری از مدرسه تبدیل‌شده و لابد همین روزهاست چشمان منم زمین بازی ‌شود. فرصت کم بود تا از مرغ‌های خانه‌ی همسایه بگویم تا بخندی و برای چند دقیقه‌‌ای فراموش کنی مرغ‌های شغال خورده‌ی خانه‌ی خود را. فرصت کم بود که تو از سلول سیاهت بگویی و من از رنگ‌پریده‌گی سلول‌های قرمز. فرصت کم بود و نگاه نگهبان سنگین و شیشه‌ها پر از اثر انگشتانی که لابد می‌خواستند مثل من با کلمات بازی کنند و حک کنند چقدر«دلتنگتم» که هنوز «میم‌ش» را ننوشته نگهبان تو را ‌برد و فرصتی نداشتی تا بخوانی «متگنتلد». شاید زندانی بعدی پ‍شت همین شیشه‌ها فرصت خواندن داشت و به دل گرفت و جایش لبخندی گرم به زنی که دلتنگش نیست پس داد. فرصت کم بود اما صبر من زیاد تا روزی دیگر و ملاقاتی دیگر مراقب خود باش و قول بده زندانی خوبی باشی تا شاید زندان‌بان دلش به رحم بیاید و فرصتی بدهد تا این نامه را بخوانی. فرصت خیلی کم بود...

قلب شنی....پارت وان

آمدم تا از دریا بنویسم. نه که فکرکنی از قدم‌زدن تو ساحلش و غروب خورشیدشو نسیم نوازشگر و ... نه. که همه‌ی این‌ها را روزایی که با یه چوب روی ساحل شکل قلب می‌کشیدیم، گفتم. اون روزایی که هنوز نقاشی قلب شنی تموم نشده بود یه موج می‌زد و قلب را با خودش می‌برد، گفتم. اون روزا که قایق‌های کنار ساحل را می‌دیدم و فقط ازشون عکس می‌گرفتم و بعدش هر کی می‌دید به به و چه چه می‌گفت. همه‌ی این‌ها تو یک فولدر بود تا لب‌تاپم ویروسی شد و مجبور شدم همه را فورمت کنم. بعد از فورمت نه قدم‌زنی بود دم ساحل و نه غروبی و نه نسیمی و نه قلب شنی. رفتم سوار قایق شدم و نخ کشیدم تا وقتی که بنزین داشت گازوندم تا وسط دریا. جایی که نه ساحل دیده می‌شه نه قدم زنی و نه قلب شنی ... من و دریا و روز و شب و سکوت. گاهی موجی بالا و پایین می‌بره منو. خوابیدم کف قایق. قایق هر جا دوست داره می‌ره. منم دوست دارم. چشمامو بستم تا چشمم به هیچ ابری نخوره. بارون می‌آد خیس می‌شم. آفتاب می‌آد خشک می شیم. نه که فکر کنی که دلمو زدم به دریا که نه...فقط همه‌ی چیزایی که تو دلم بود را دادم به دریا. حالا دل دریا پر شده و اینو از غرش‌هاش می‌شه فهمید. می‌دونم همین‌ غرش‌ها که پُر شده از دل‌پُری‌های ساحل‌نشینی که دلو به دریا زده و همه‌ی قلب‌های شنی را با خودش می‌بره به ساحلی دیگه و قدم‌زنی دیگه و دخترکی که با چوبی نازک روی شن‌ها قلب می‌کشه و... و این قصه ادامه داره تا وقتی که از همه‌ی به به و چه‌چه ‌هایی که ثبتشون کردی خسته‌بشی و از پشت دوربین بیای بیرون و به قایق‌ها‌ی خالی نگاه کنی و باور کنی قایق‌های خالی برای سوار‌شدن و رفتن به جایی که هیچ کس نباشه و تو باشی و تو باشی و تو. تا خودت باشی و خودت و خودت.

اردک آبی

همه‌ی رویاهای شیرین، آبی‌اند. اما همه‌ی رویاهای آبی، شیرین نیستند. یک دسته از رویاهای شیرین که آبی‌اند دسته‌ای‌اند که طرف می‌خواسته شیرینی‌شو کم کنه داده به دست آب و آبی‌ش کرده. دسته دیگه رویاهای‌اند که بی ‌رنگند و دیده نمی‌شوند و می‌افتند تو حوض نقاشی و رنگی می‌شوند؛ مثلا آبی. این رویاهای آبی همون دسته ای اند که هاتف خوندشون«ياد من مي‌افتي هيچ‌وقت ... يا كه نه ؟»و همه اونایی که یک روز رویای‌آبی تو سرداشتند صدبار گوشش می‌دهند و اشکای آبی می ریزند. اشکای آبی هم مثل رودی جاری می‌شوند و سیل عظیمی روی پیرهنت می‌شینه از این رو همه فکرمی‌کنند تو دلت یه دریایی جاریه، آبی. جوجه اردکا که تولدشون مصادف با خشکی دریا بود و شناگرای ماهری هم هستند آب را می‌بینند و می‌پرند تو آب و می‌شن اردکای آبی. حالا کی درشون بیاره...فراش باشی؟ حکیم باشی؟ غصه نخور اردکک اشی‌و مشی، می‌ری تو یاد شاعرباشی. کی می خونه؟ حکیم باشی؟ فراش باشی؟ قصاب باشی؟

اقیانوس

مدت‌ها اندیشیدم تا برای روز زیبای چشم گشودن‌ات به جهان، یادبودی در خور روح بزرگت تقدیمت کنم. اعتراف می‌کنم که ماه‌هاست در حسرت روزی‌ام که اندکی برایت «باشم» تا «بودن» همیشگی‌ات را جبران کنم، ولی در آخر جز چند خطی به رسم یادبود، چون هر سال چیزی نیافتم. روزی از رودخانه گفتمت و تلاش کردم تا وجود نازنینت را با کلماتی ساده به رودخانه‌ای عمیق، پرخروش و پرمهر تشبیه کنم. ندانستم با سپری شدن سیصد و شصت و پنج روز، آن رودخانه پرخروش به اقیانوسی آرام و دلنشین تبدیل می‌شود که مأمن پرستوهایی خسته از دیار دور و نزدیک است. اگر از رودخانه گفتم و شنیدی، پس اجازتم ده تا اقیانوسی لاجوردی و آرام را توصیف کنم که اردک‌های آبی در ساحلش تن سرشار از خستگی خود را می‌شویند و روح خود را هوایی تازه می‌دمند. اقیانوسی که ماهیگیرانی شب‌نورد و شب‌گردانانی تب کرده را به آرامش امواج خود می‌خواند. ماهی‌های بازیگوش را به تور شب‌نوردان و صدای امواج خلسه‌آورش را به گوش شب‌گردانان هدیه می‌کند؛ تو گویی ماهی وجود ماهش را از جان پاک خود به تور ماهیگیری ناامید و خسته بخشیده و زمزمه‌ای در گوش شب‌نورد تب کرده می‌خواند. اقیانوس داستان ما تلاطم باد وحشی را در دل گرفته و از ساحل دور می‌کند تا در دورهای دور که نه گوشی و نه گویشی هست، سر امواج خشمگین و فروخورده‌اش را به عرش یزدان بساید؛ تا مبادا ساحل‌نشین غمین، غم‌اش افزون شود و ماهی‌های کوچک از تور ماهیگیر تنها برمند. اقیانوس افسانه‌ای؛ سیصد و شصت و پنج روز خروشید، آرام گرفت، اندیشید، هدیه کرد، عود عطرآگین وجودش را دود کرد تا دود عطرانگیزش ابری شود و بر سر تنهایی، اشک رحمتی بریزد تا بداند این بهار، عطری دیگر
و این عطر، عمری دراز دارد بهار وجودت، پایدار میلادت همیشگی و هر روز

باور می‌کنم

فکر‌می‌کنم یه کمی بزرگ شدم. اون‌قدر بزرگ که دیگه از ترکیدن بادکنک‌های رنگی گریه نکنم. نه که بادکنک‌ها را دوست نداشته باشم برعکس هنوزم ازبادکنک‌های گنده‌ی قرمز ذوق می‌کنم اما اینو فهمیدم که جنس بادکنک‌ها از ترکیدنه و بعدش خندیدن و نه گریه کردن. هنوزم دوست دارم روی بادکنک‌ها چشم‌چشم دو ابرو بکشم و نخش تو دستم و باش بدوم اما اونقدر بزرگ شدم که فهمیدم بادکنک‌ها دوست ندارند تو نخشون باشی ، دوست دارند آزاد باشند حتی به قیمت شکستن سرشون به تیرچراغ برق. اون‌قدر بزرگ شدم که اگه کیک تولدم شکلاتی نبود قهرنکنم و گریه زاری راه نیاندازم. اون‌قدر بزرگ شدم که از دیدن کادوهای تکراری که دوستشون ندارم لب‌و لوچم آویزون نشه. اون‌قدر بزرگ شدم که فهمیدم آرزوکردن موقع فوت کردن شمع کار مسخره‌ایه. آن‌قدر بزرگ شدم که شمع‌های روی کیکم می‌تونه چراغ خونم باشه. اون‌قدر بزرگ شدم که اگه هیچ‌کس سورپرایزم نکرد خودم خودمو سورپرایز کنم. اون‌قدر بزرگ شدم که فهمیدم روز تولد من فقط روز تولد منه. اون‌قدر بزرگ شدم که فهمیدم بهترین کار روز تولد خاموش کردن موبایله برای نشیدن یه مشت حرف و آرزوی تکراری و خوابیدن. اون‌قدر بزرگ شدم که صدبار میل‌باکسمو رفرش نکنم. آن‌قدر بزرگ شدم که منتظر زنگ هیچ پست‌چی نباشم. آن‌قدر بزرگ شدم که باور‌کنم پیر شدی و فراموشی گرفتی. آن‌قدر بزرگ شدم که رویابافی نکنم که چراغ‌ها یکدفعه روشن می‌شوند و من‌وتو اون وسط تانگو می‌رقصیم. آن‌قدر بزرگ شدم که باور‌کنم تصادفا هرسال تولد من، همه خسته و بی‌حوصله‌اند و گرفتار و جیب‌هاشون پر از خالی. آن‌قدر بزرگ شدم که بفهمم فردا یه روزیه مثل دیروز و پریروز و پس‌پریروز. باور می‌کنی که این‌قدر بزرگ شده‌باشم؟

سیابازی

آخرین پست را که نوشتم غیبش زد؛ قلم سیاهم را می‌گویم. اولش فکر کردم رفته تعطیلات تا استراحت کند. به‌ش حق دادم. آخه سالی که گذشت را خیلی رنگ کرده بود و دیگه این آخریا نایی نداشت و گاهی غُر می‌زد که رنگ دیگه‌ای دست بگیرم. چندباری سعی کردم با قرمز بنویسم اما از بس تراشیده بودمش کوچک شده بود و هربار که تو دست می‌گرفتمش لیز می‌خورد و انگار توی دستم دیگه جا نمی‌گرفت. قلم سبزمم نوک نداشت و منم که تراش نداشتم. قلم زردمم یادگاری بود و دوست نداشتم تموم بشه. بقیه رنگ‌ها هم به پوست من نمی‌یومد. این بود که دوباره و دوباره مجبورش می‌کردم که رنگ کنه همه را. آخرین بار سر پست «آن‌چه گذشت» خیلی اذیتم کرد و مجبور شدم سرش داد بزنم. نوشت اما فکر کنم از داد و بیدادهای من فرار را به قرار ترجیح داده. نوشته‌ی آخرش را که می‌خونم احساس می‌کنم چندجایی برام پیغام گذاشته که مثلا « شاید سال دیگر که پخته شدیم از راه به بی‌راهه زدیم » یا « بی‌راهه رفتن را عشق است. » گاهی فکر می‌کنم حق با اون بود. زیاد ازش کار کشیدم و فرسودش کردم. این مدتی که نیست چندباری سعی کردم با قلم‌های دیگه بنویسم اما اون چیزی که می خوام در نمی‌یومد. نمی‌دونم مشکل در نبود اونه یا بودن من... به هرحال که جاش خیلی خالیه مخصوصا چند ساعت قبل از سال تحویل، می‌تونستند با قرمز دست تو دست هم از دلتنگی‌ها بگن... یا چند ساعت بعد از سال تحویل، زرد را تو آغوشش بگیره از روبوسی ها بگن از فردای سال تحویل هم پست را تحویل بگیره و بگازونه و مثل برق و باد بره جلو اونجور که هیچ‌کس نفهمه کی بود و چی گفت.

فکر کردم بیام اینجا و بگم اگه کسی قلم منو می‌شناسه و می‌دونه الان کجاست به من بگه. باور کنید این قلم اینقدر سیاهه که به درد هیچ‌کس نمی‌خوره جز خود من. قلمم را به من برگردونید قول می‌دهم جای قرمز و زرد ،... ازش دیگه کارنکشم و جای خودش ازش استفاده کنم. اونجا که من نیستم و تو هستی و او هست و ما نیستیمو و اما ایشان هستند.حالا اگه تو برش داشتی پسم بده، قول می‌دم دیگه سیاهت نکنم... جاش سُرخت کنم.

آن‌چه گذشت

امسال هم پخته نشدیم اما به وفور سرخ شدیم. هرکس که رسید شیشه‌ی روغن را خالی کرد روی سرم و شعله را زیاد. سرخ شدم، گاهی جزغاله اما پخته نشدم. هنوز خامم اما آشی شده‌ام با یک وجب روغن روش. حالا کسی آمده و پیازداغش را زیاد کرده تا سال جدید شاید ما هم پخته از آب در آمدیم. خوشمزه و دل‌نشین تا به دلی بشینیم. امسال که تا خواستیم به دلی بشینیم یکی یا‌الله نگفته از در آمد و نشست جای ما. ما ماندیم بی‌جا. به راه خود رفتیم تا سال به انتها رسید. شاید سال دیگر که پخته شدیم از راه به بی‌راهه زدیم. تا دلی و جایی و دلنشینی. به‌ش گفتم دلت که بزرگه بیا سال دیگه یه ست بزار تا هرکس جایی و نپخته‌ها هم جایی. شاید سال دیگر اگر ستی خرید جای ما هم شد. اگر جا شدیم و دلنشین، یادم باشد کمربندم را ببندم تا با ترمزی سر از شیشه درنیاورم. چشم‌هایم را هم می‌بندم تا هرکس از در آمد بلند نشوم که مبادا کسی جایم را دوباره بگیرد. ادب کیلویی چند. بی‌راهه رفتن را عشق است. دل‌نشینی را بچسب.

امسال که این چند ساعتش هم بگذرد سال شکست‌ها بود. بهارش دستم شکست. تابستانش دلم. پائیزش کمرم و زمستانش موبایلم. همه را دوباره چسباندیم جز موبایلم که عمرش را داد به شما و جایش را در دلم ایکسپریا گرفت. دل است دیگر نمی‌تواند که تنها باشد. دل ما جا زیاد دارد. هرجا رسیدم یک صندلی گذاشته‌ایم هرکس بیاید جا دارد. البته ناگفته نماند دستم دیگر نشکست اما کج شد. دلم چند بار دیگر شکست اما خارجه که رفته بودیم یک چمدان چسب خارجی آورده‌ایم و تا این چسب‌ها هستند غمی نیست می‌چسبانیمش تا شکستی دیگر. کمرم هم خم شد. از وقتی که خم شد هرکس می‌رسد سوارم می‌شود. نه که فکر کنی گوشام مخملی شده نه خودم سواری می‌دهم. تو فکرکن خرم . من با خربودنم حال می‌کنم. آن هم خر بی دم. از کُرره‌گی دم نداشت.

همه‌ی این‌ها که گفتم آن‌چه گذشتی بود از سال هشتادوهفت که به‌ش می‌توانی پست‌های این یک سال را هم اضافه‌ کنی. ضرب در همه‌ی اون پست‌های قرمز بکن و تقسیم بر پستای سیاه که هر عدد تقسیم بر بی‌نهایت چیزی شبیه صفر می‌شود. سال 87 با همه‌ی خوبی‌هاش سال گُهی بود. تنها چیزی که توش یادگرفتم اینکه کمتر حرف بزنم و بیشتر سکوت کنم و مخفیانه زندگی . یادگرفتم هرچی دل‌دردم بیشتر بود بیشتر بخندم. یادگرفتم اشکامو نشونش ندم. بزار فکر کنه ما هم آدم حسابی. بگذریم.

برای همه‌‌ی اونایی که هنوز به یادشونم و دوستشون دارم هرچند دلگیرم و همه‌ی اونایی که دلگیر نیستم تبریک عید فرستادم هرچند خیلی‌هاشون هنوز فرصت ریپلای کردن، نداشتند اما امسال هم فرستادم. بقیه دوستان هم اینجا به‌شون می‌گم آرزو می‌کنم سال جدید آرامش داشته باشین. هرچند تخمشو ملخ خورده. راستی تخم ملخو کی خورده؟من که نخوردم....

بی‌خیال بابا درافتش کن

چند روزی است، پشت میزم که می‌شینم تا چیزکی بنویسم مغزم هنگ می‌کند. اما از پشت میز که بلند می‌شوم، تا دلت بخواهد می‌نویسم. از آن‌هایی که نوشته می‌شنود اما خوانده نمی‌شوند.

یک مجموعه کامل از این کلمات دوروبرم ریخته، گاهی یکی را انتخاب می‌کنم و حرفهایی را درونشان طوری جاسازی می‌کنم که خوانده شوند اما دیده نشوند. کلمه‌ها را به هم گره می‌زنم از آن گره‌هایی که دندان هم به کمک بیاید باز نمی‌شود. بعد می‌روم پشت میزم.

همان‌جا که فقط می‌شود نوشته‌های دیگران را خواند و لبخند زد و یا از گوشه‌ی چشمت طوری که همکار میز کناری نبیند اشک بریزی و به محض اینکه سرش را به سمتت چرخاند، یک عطسه بکنی به معنی اینکه سرماخوردی، پشت همان میز، کلمات به هم گره خورده را تایپ کنی.

دوباره و سه باره از رویش بخوانی که مبادا آن‌جا که نباید ردپا جا بگذاری گذاشته باشی و آن‌جا که باید تله کار گذاشته باشی تله‌اش کار کند یا نه و آن‌جا که فحش نوشتی، فرکانسش با فرکانس گیرنده بخواند که مبادا با فرکانس پسر همسایه یکی شود و حرفت را اشتباه بگیرد و فردا تایر ماشینت را پنچر کند و آن‌جا که قلب و بوووس با چند تا خرس قرمز فرستادی اشتباها به دست دشمن بیافتد و از فردا پا، تو کفشت کند و تو از نفس تنگی پاها، مجبور شوی پایت را از کفش خودت دربیاوری و پابرهنه راه بروی یا کفش دو شماره بزرگتر بخری که هم جای پای تو باشد و هم جای پای او و با هم راه بروید به امید اینکه شاید یک جا خسته شود و پاشو تو کفشت در بیاورد. خسته هم نشد تو پایت را در بیاوری و با دمپایی راه بروی. حالا اگر خواست پاشو تو دمپایی کند، پابرهنه را عشق است. نه ریگی دیگر به کفشت می رود نه پایی تو کفشت.

بعد چند ساعت سبک سنگین کردن، تصمیم می‌گیری پابلیشش کنی. قبلش به سطل رنگهایت نگاهی می‌اندازی تا ببینی چه رنگهایی مانده و چه رنگهایی خشک شده و بعد مجبوری به جای قرمز مثلا، زرد بزنی و به جای سبز، مشکی.

حالا باید بگردی دنبال یک تایتل دهان پرکن. چیزی شبیه یک صدا خفه کن. هر چه بی ربط تر باشد تایتل خاصیت جذب کنندگی اش بیشتر است. از ته یک شعر آ‌ن‌جا که شاعر جیشش گرفته و به‌جای دستشویی در شعر جیش‌کرده یک کلمه پیدا کنی و بزاری جای تایتل.

برای بار آخر یکبار دیگه می‌خوانی احساس می‌کنی خیلی تکراریه. همون حرفیه که اصلش جایی نیست ولی تکرارش همه جا هست. مثل دلتنگی یا دوستت دارم که برای همدیگر می نویسیم. جایی نیست اما تاااااا دلت بخواهد تکرارش هست. از دور که می‌بینی‌اش بر صفحه می‌درخشد با عینک ذره‌بین‌ات که متن را بخوانی مثل یخ درحال آب شدن و یک مدت بعد فقط یک لکه روی کاغذ باقی مانده. که بعد یک مدت هم زرد می شود.

حالا این چه کاری است که یک لکه‌ی زرد را پابلیش کنی تا یکی بیاید دو خط بخواند و فرار کند یا بخواند و نفهیده برود یا بخواند و لبخندی بزند یا خواهری بخواند و آفلاین بگذارد که نگرانت هستم و یا یکی با سرچ «شینیون» و «ک ...» «رنگساژ» به این وبلاگ رسیده باشد و تیرش به سنگ بخورد و یا غارنشینی با لباس گوسفند سرک بکشد که مبادا اسمی از او آورده باشی و غارنشینیش تمدید شود و یا کسی چشمش به تعداد کامنتها بخورد و دلش بسوزد و کامنتکی بگذارد و یا مدیرت بخواند و در جلسه‌ای که در حال فریادزدنی دست بگذارد روی جمله‌ای از تو و تو مثل پسونکی که در دهان نوزاد می‌گذارند خفه شوی و یا منتظر عکس‌العملی باشی و اصلا طرف تو این باغ نیست و بعدا می‌فهمی باغ کناری گیلاس‌خورون بوده و یا خودت صدبار بخوانیش و شاید هم هم‌دردی بخواندش و آفلاین بگذارد «گل گفتی دختر» و تو هزاربار آفلاینش را بخوانی و چهارچراغ شوی و فکر کنی نقل و نبات و چند دقیقه بعد مستی که از سرت پرید.... آن موقع این پست هم به سرنوشت بقیه پست‌های درافتی دچار می‌شود تا شاید روزی، یک جایی، یکی، یه چیزی، ...بی خیال بابا درفتش کن، حوصله کیلویی چند؟